داستان کوتاه: بم (به مناسبت سالروز زلزله بم)
گروه: شعر و ادبیات
نویسنده: سعید اسلامی بیدگلی www.eslamibidgoli.ir
يكشنبه 7/10/1382 ترمينال مخروبه بم:
شهر با چهار روز پيش كه من بم بودم خيلي فرق كرده. همه چيز به هم ريخته. حتي اگر شهر رو بشناسي امكان نداره بتوني مكان خودتو توي شهر پيدا كني. زلزله اينجا رو هم تخريب كرده. چيزي از ترمينال شهر باقي نمونده. فكر نمي كنم كسي زير اين همه آوار زنده مونده باشه... . صداي سگهاي زنده ياب افكارمو به هم ريخت. به سمت صدا دويدم. قبل از من دو نفر ديگر از گروه امداد اونجا بودن. يك شال سبز از زير آوار بيرون بود. بعد از كلي تلاش جسد غير قابل تشخيص پير مردي رو از زير آوار بيرون كشيديم. احساس عجيبي بهم دست داد. با اينكه از ديروز خيلي جسد ديده بودم اما اين يكي شايد به خاطر رنگ آشناي شالش .... شايد هم خيلي خستهام و ديدن اين همه صحنه رقت بار باعث دلزدگيم شده. تصميم گرفتم به تهران برگردم.
سه شنبه 9/10/1382 ميدان انقلاب تهران
- آقا سلام !
- سلام !
- من از شهرستان اومدم. اينجا كيفمو زدن ميخوام برگردم. پول ندارم. اگه ميتوني كمكم كن جاي دوري نميره.
- ولم كن آقا حوصله ندارم.
- آقا به خدا آدرس بدي پولتو برات ميفرستم.
- برو از يكي ديگه بگير. من پول خورد همرام نيست.
سرعتمو زياد كردم كه ازش فاصله بگيرم. اما دوباره همون احساس عجيب بم بهم دست داد. سرم گيج رفت. انگار يه چيزايي داره يادم مياد:
- آقا ميشه يه كم پول بهم بدي من برگردم شهرمون؟
- برو از يكي ديگه بگير من پول خورد ندارم.
در حاليكه از من دور ميشد برگشتم. انگار داشت همين تقاضا رو از كس ديگه اي ميكرد. فقط شال سبزش تو خاطرم موند و ....”
سه شنبه 9/10/1382 ميدان انقلاب تهران
- آهاي آقا بيا…
فایل pdf داستان را از اینجا داونلود کنید.
سعید اسلامی بیدگلی؛