گروه: شعر (و ادبیات)                                           www.eslamibidgoli.ir

 

اين بار هم شعري از فروغ رئوفي بروجني. همان شاعر جواني كه در اولين يادداشتم در مورد شعر درباره او نوشتم. شعري با نام "تو ...خدا". فروغ در اين شعر با شرحي از سرگرداني خود آغاز مي‌كند:

بساطم امشب از همیشه تهی‌تر بود؛

به جز بهانه و دلتنگی،

_که واﮊه‌های کهنه‌ی من بودند_

نه گریه مانده‌بود نه اندوه تلخ تنهایی.

 

شبیه بوسه‌ای که نمی‌داند

کجای دست‌های تو جا دارد؛

میان فکرهای تو گم بودم

و واﮊه‌ای شبیه نمی‌دانم

به چشم‌های آینه می‌تابید

و پلک‌های روزنه را می‌بست.

 و سپس گلايه‌اي كه در شعرهاي فروغ آشناست اما در گلايه كردن كمتر دچار تكرار مي‌شود و به خاطر همين هميشه گلايه‌هايش زيباست. پس از آن فروغ مقايسه‌اي دوست‌داشتني دارد ميان خدا و معشوق (درباره اين موضوع در شعر فروغ بيشتر خواهم نوشت). و در انتها تعبير عاشقانه بسيار زيبايي كه گواهي است بر ادعاي من در مورد فروغ كه اشعار او (به خصوص عاشقانه‌هاي او) از بهترين‌هاست:‌

بساطم امشب از همیشه تهی‌تر بود.

شب از حضور تو می‌ترسید

و من

کنار فکرهای تو خوابیدم؛

و باز وقتی صبح

به دست‌های پنجره می‌تابد؛

تو را

میان خواب و خاطره

می‌یابد.

 

پس از اين كه چند شعر از فروغ رئوفي گذاشتم، ‌در نوشته اي جداگانه راجع به اين استعداد جديد شعر نو فارسي خواهم نوشت. اكنون اميدوارم شما هم از اين شعر لذت ببريد.

 

توضيح: اين شعر با اجازه فروغ رئوفي روي اين سايت گذاشته شده است و براي اولين بار انتشار مي‌يابد.

 

و حالا شعر "تو ... خدا":

 

"بساطم امشب از همیشه تهی‌تر بود؛

به جز بهانه و دلتنگی،

که واﮊه‌های کهنه‌ی من بودند،

نه گریه مانده‌بود نه اندوه تلخ تنهایی.

 

شبیه بوسه‌ای که نمی‌داند

کجای دست‌های تو جا دارد؛

میان فکرهای تو گم بودم

و واﮊه‌ای شبیه نمی‌دانم

به چشم‌های آینه می‌تابید

و پلک‌های روزنه را می‌بست.

 

همیشه مثل ثانیه کم بودی

و عطر دست تو در کوچه‌های شب

گم بود.

همیشه دور بودی و روشن

و من همیشه

دورترین اتفاق سهمم بود.

 

خدا همیشه خسته از این اندوه،

همیشه خسته از من و این غم بود.

خدا اگرچه مثل تو گاهی کم

و در میان خاطره‌ها گم بود؛

ولی همیشه پشت حادثه پنهان بود.

همیشه دست تکان می‌داد

برای اشک‌های ساکت دلتنگی.

اگرچه گاه نمی‌دید گریه‌هایم را؛

ولی درون چشم‌های تو جاری بود.

خدا

اگرچه پشت حادثه پنهان بود؛

اگرچه کم؛

اگرچه ساکت و محزون و ساده؛

اما بود.

 

*   *   *

 

بساطم امشب از همیشه تهی‌تر بود.

شب از حضور تو می‌ترسید

و من

کنار فکرهای تو خوابیدم؛

و باز وقتی صبح

به دست‌های پنجره می‌تابد؛

تو را

میان خواب و خاطره

می‌یابد.

 

                                                                                  مهر 1385

                                                                                              www.eslamibidgoli.ir