گروه: شعر و موسيقي

نويسنده: سعيد اسلامي بيدگلي

www.eslamibidgoli.ir

 

 

 

 

صفر: درباره اين يادداشت

يادداشت‌هاي چند تکه‌اي من زياد شده‌اند. اما چاره‌اي نيست. شما هم تحمل کنيد.

ارديبهشت تلخ عزيز فرا رسيده است و من هرچند کمي دير اما بنا دارم در نخستين روزها راجع به اين ماه عزيز و سه مناسبت آغازين آن چند خطي بنويسم. ارديبهشت براي من عزيز است، خيلي زياد؛ نه به‌خاطر اين‌که خودم در آن متولد شدم بلکه به‌خاطر اين‌که برخي ديگر از عزيزانم نيز در اين ماه متولد شده‌اند و از آن مهمتر به‌خاطر اين‌که ارديبهشت، ماه زايش و خلقت است و معناي بهار در ذهن من هميشه در ارديبهشت عزيز خلاصه شده است. اين ماه، ماه شعر هم هست. از آغازين روز آن که متعلق به سعدي جاودان بي‌انتهاست تا سال‌مرگ سهراب مهربان آرام و تولد قيصر امين‌پور عزيز در دومين روز اين ماه، تا بزرگداشت فردوسي و خيام در آخرين روزهاي ماه. در اين ميان سال‌مرگ اقبال و محمدتقي بهار و ديگران هم در همين ماه گل و شعر و آفتاب است.

در اين يادداشت ضمن نکوداشت کوچکي بر اين ماه عزيز، کوتاه درمورد سعدي نوشتم و در پايان همان بخش هم يک قطعه موسيقي فوق‌العاده براي بزرگداشت سعدي گذاشته‌ام. در بخش سوم خيلي مختصر و کوتاه در مورد سهراب سپهري نوشته‌ام و يکي از شعرهايش را که من دوست‌تر مي‌دارم آورده‌ام. در بخش آخر هم شعري از قيصر امين‌پور آورده‌ام و کمي توضيح.

درباره قيصر امين‌پور پيش از اين مفصل نوشته‌ام و درباره سعدي و سهراب در فرصتي مغتنم بسيار خواهم نوشت. اين يادداشت فقط عرض ارادتي است به اين دو بزرگ.

 

يک: ارديبهشت

درباره ارديبهشت در بخش صفر نوشتم. اما:

(1)

مه، دريا، اسکله

همه رفته‌اند

سحرگاه ارديبهشت

(2)

بالاي رود

بازي باد و دامن گشوده بيد

آرايش محرمانه ارديبهشت

(3)

چنان مي‌خواند

که انگار هزار ارديبهشت دوباره را خواهد ديد

بلبل سرمست کوکنار

(4)

ترکه انار بود، از باغ بزرگ چيده بودم

پدر گفت برو از درخت مادر بخواه

تو را به‌خاطر ارديبهشت ببخشد

(5)

پيراهن پر حرف دخترانه‌اش در باد

توتستان رسيده‌ي قند است

در گذر از طعم ارديبهشت

(6)

پابه‌پاي ارديبهشت

روبه شمال مي‌روند

پرندگان گرماگريز.

(7)

عطر انجير پير

آذرخش بهاري

جادوي ارديبهشت.

(هايکوها از کتاب قمري غمخوار در شامگاه خزاني سروده سيد علي صالحي انتخاب شده‌اند. درباره اين کتاب در يادداشت نيمکت بلورين نوشته‌ام.)

 

دو: سعدي؛ استاد سخن

نوشتن درباره سعدي مشکل است. سعدي بي‌شک يکي از معماهاي ادبيات جهان است. اصلي در ادبيات هست که در آن هر کسي در قالبي به اوج مي‌رسد. بر اساس همين اصل نانوشته است که حافظ که در غزل در اوج و دوردست‌ها نشسته در رباعي شاعري در دسترس است که عظمت غزلش را ندارد. اخوان با آن زبان فاخر و توانايي شگرفش در داستان‌سرايي در شعر نو، هنگامي‌که به داستان‌نويسي مي‌نشيند، پايين‌تر از خيلي‌هاي ديگر است و شاملو که خداوندگار شعر سپيد است در فيلم‌نامه نويسي ضعيفترين‌هاي تاريخ سينماي ايران را مي‌نگارد. در اين ميان البته مولانا هم در چند قالب شعري (و به‌خصوص مثنوي و غزل) بزرگ و باشکوه سروده است. اما باز هم سعدي حکايت ديگري است. نثر يا نظم، غزل يا قصيده يا قطعه، نصيحت يا طنز يا هزل . . . هرچه هست زيبا و روان است و شايد از اين‌روست که او را استاد سخن ناميده‌اند. در غزليات سعدي که انتشارات ققنوس از روي نسخه تصحيح شده محمدعلي فروغي به‌چاپ رسانده، از قول فروغي درباره سعدي نوشته شده است که:

"... هر چند سرفرازانه مي‌گويم که قوم ايراني در هررشته‌اي از علم و حکمت و ادب و هنرهاي ديگر فرزندان نامي بسيار پرورانده وليکن اگر هم به‌جز سعدي کسي ديگر نپرورده بود، تنها اين يکي براي جاويدان کردن نام ايرانيان بس بود. مداحي از شيخ سعدي را زباني و بياني مانند زبان و بيان خود او بايد، اما هيهات که چشم روزگار ديگر مانند او ببيند."

درباره سعدي بزرگ بازهم خواهم نوشت. ادبيات ايران بي‌شک وامدار اوست.

براي بزرگداشت ياد اين شاعر بزرگ قطعه "ياد تو" ساخته محمد سرير، با صداي جمال‌الدين منبري را روي سايت گذاشته‌ام. اين قطعه از زيباترين‌هاي موسيقي پس از انقلاب ماست و من بسيار بسيار دوستش دارم:

هرکه دلارام ديد از دلش آرام رفت                 چشم ندارد خلاص هر که در اين دام رفت

گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي              حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت

 

قطعه موسيقي را از اين‌جا داونلود کنيد.

 

سه: سهراب سپهري (به خاطر سال‌مرگش؛ اول ارديبهشت)

مجال نوشتن درباره شاعر دوست داشتني کاشان نيست. سهراب را بيشتر از آن‌که به‌خاطر شعرهايش دوست بدارم به‌خاطر انديشه‌هايش دوست دارم. سهراب تن به روزگار نداد و روزگاري نشد. اين منش در شعر و نقاشي سهراب هم پديدار است. او هيچگاه به انتقادهايي از اين دست که اين روزگار سياه شعر سپيد (نه از نظر فرم بلکه از نظر معنا) نمي‌طلبد وقعي ننهاد و تنها به نشر انديشه پاکش فکر مي‌کرد و همين باعث شد که طبيعت‌سروده‌هاي آرام و عاشقانه او همچون سياسي‌سروده‌هايي از قرار زمستان کتيبه و ... ماندگار و جاودان شود. محسن مخملباف در کتاب "زندگي رنگ است" در بخش مصاحبه با ورنر هرتزوگ، نكته‌اي از سهراب نقل مي‌کند که خواندني است:

"يك منتقد مشهور ايراني نقدي پر سر و صدا بر آثار او مي‌نويسد كه "در شرايطي كه آمريكا در ويتنام پالم مي‌ريزد و آدم مي‌كشد، تو نگران آب خوردن يك كبوتري؟!" سپهري در يك مجلس دوستانه به او پاسخ مي‌دهد كه: "دوست عزيز! ريشه قضيه در همين‌جاست. براي مردمي كه از شعر نمي‌آموزند كه نگران آب خوردن يك كبوتر باشند، آدم‌كشي در ويتنام يا هر جاي ديگر، ‌امري بديهيست."

اول ارديبهشت سال‌مرگ اين شاعر عزيز است. براي گراميداشت يادش، شعر "به باغ همسفران" از کتاب حجم سبز را انتخاب کرده‌ام. اين شعر با آن تعريف "غليان احساس و جوشش کلمات" از بهترين‌هاي سهراب است. هيچ مجموعه شعرهاي انتخابي سهراب را نديده‌ام که اين شعر در آن نباشد. (چقدر اين شعر را دوست دارم!):

به باغ همسفران

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
 كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من
شبيخون حجم ترا پيش بيني نميكرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم
، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك
هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي
كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي
ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن
و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
 و سردم شد
، آن وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كوچه
هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي
ترسم
من از سطح سيماني قرن مي
ترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي

در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
و من در طلوع گل ياسي

از پشت انگشتهاي تو بيدار خواهم شد
و آن وقت
حكايت كن از بمب
هايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه
هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد
.

 

چهار: قيصر امين پور (به خاطر تولدش؛ دوم ارديبهشت)

درباره قيصر امين پور در همان روزهاي دردناک درگذتش نوشتم. ديروز با شاعر و نويسنده خوب هم‌روزگارمان محمد ولي‌زاده بودم و ايشان يادآوري کرد که دوم ارديبهشت سالروز تولد اين شاعر خوب از دست رفته هم بوده. چه اتفاق جالبي. همين چند روز پيش مجموعه "به قول پرستو" که شعرهاي کودک و نوجوان قيصر امين‌پور در آن هست را مي‌خواندم. گفته بودم که خصوصيت اصلي قيصر امين‌پور از نگاه من ساده فکر کردن و ساده نوشتن بود. قيصر به خاطر همين در حوزه ادبيات کودک و نوجوان هم موفق بود. شعر زير-"پيش از اين‌ها"- در همين حال نوشته شده است و براي من پر بود از احساس خوب کودکي. اميدوارم شما هم لذت ببريد:

 

پيش از اين‌ها فكر مي‌كردم خدا

خانه‌اي دارد كنار ابرها

 

مثل قصر پادشاه قصه‌ها

خشتي از الماس و خشتي از طلا

 

پايه‌هاي برجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

 

ماه، برق كوچكي از تاج او

هر ستاره، پولكي از تاج او

 

يادش هزار باره گرامي و جايش صدهزاران باره خاليست.

 

فايل اين شعر را از اين‌جا داونلود کنيد.

 

                                                      www.eslamibidgoli.ir