نويسنده: سعيد اسلامي بيدگلي

www.eslamibidgoli.ir

گروه: شعر و ادبيات 

 

"بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افق‌هاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي‌فهميد . . ."[1]

امروز سال‌مرگ بزرگترين شاعر زن[2] سرزمينمان، فروغ فرخزاد است[3]. شعرهاي فروغ اگرچه بسيار شخصي هستند؛ اما همچون نقشي بر پيکره ادبيات ايران جاودان شدند. فروغ زندگينامه نمي‌خواهد. شعرهايش تمام بيان‌گر زماني است که بر زندگي‌اش گذشته. شعرهاي او عريان هستند و فروغ سعي نکرده که در پشت شعرهايش پنهان شود. خود فروغ معتقد است که "شعر اصلا جزيي از زندگي است و هرگز نمي‌تواند جدا از زندگي و خارج از دايره نفوذ تاثراتي باشد که زندگي واقعي به آدم مي‌دهد."[4] فروغ همچنين خودش هم علاقه‌اي به زندگينامه و شرح حال زندگي شخصي ندارد و مي‌گويد: "حرف زدن در اين مورد به نظر من يك كار خيلي خسته كننده و بي‌فايده است. اين يك واقعيت است كه هر آدم كه به دنيا مي‌آيد، ‌بالاخره يك تاريخ تولدي دارد، اهل شهر يا دهي است،‌ توي مدرسه‌اي درس خوانده، يك مشت اتفاقات خيلي معمولي و قراردادي توي زندگيش افتاده كه بالاخره براي همه مي‌افتد، مثل توي حوض افتادن دوره بچگي يا مثلا تقلب كردن دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جواني، عروسي كردن و از اين‌جور چيزها"[5]. اما فروغ آن‌قدر بزرگ شد كه به‌راحتي نمي‌توان از تاريخ تولد و مرگش گذشت[6]. . .

فروغ فرخزاد در 15 دي‌ماه 1313 در تهران به دنيا آمد. پدري نظامي و مادري كاملا سنتي دنياي كودكي فروغ را در فضايي خشك و خشن و كم احساس فرو بردند. شايد همين فضا بود كه فروغ را به زود عاشق شدن مجبور كرد و فروغ در 17 سالگي با پرويز شاپور ازدواج كرد. ازدواجي كه البته چندان قوام نيافت. پيوند و عشق و جدايي حاصل از اين ازدواج، شعرهاي مجموعه اسير را ساختند. فروغ كه با پرويز شاپور به جنوب كشور سفر كرده بود، هيچ‌گاه حتي تا آخر عمر خاطرات اولين عشق خود را فراموش نكرد:

"شهريست در كناره آن شط پرخروش

با نخل‌هاي درهم و شب‌هاي پر ز نور

شهريست در كناره آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور"[7]

حاصل اين جدايي البته پيوند جاودانه پريشادخت شعر آدميزادان[8] با شعر بود. از آن سپس بود كه فروغ بزرگ شعر را بر هر چيزي در زندگيش ترجيح داد و شعر جزئي از فلسفه زندگيش شد.

از اين‌جا به بعد پيشرفت در شعرهاي فروغ نمايان و آشكار است. فروغ مجموعه اسير، شاعري پر استعداد اما كم مطالعه را نشان مي‌دهد كه هنوز به كلام خود دست نيافته است. اما فروغ در مسير "ديوار"[9] و "عصيان"[10] رشد مي‌كند و كلامش شكل مي‌گيرد، آن‌گونه كه در دو مجموعه آخر خود، "تولدي ديگر" و "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد شاعري را مي‌بينيم كه كاملا به كلام مسلط است و شكل شعري مخصوص به خود را دارد.

فروغ در اين دو مجموعه آخر درد آشناي انسان مدرن را فرياد مي‌زند. انساني كه غم او را احاطه كرده است و به روزمرگي تن داده:

"در شب كوچك من دلهره ويراني‌ست

گوش كن

وزش ظلمت را مي‌شنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي‌نگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش كن

وزش ظلمت را مي‌شنوي؟[11]

. . . "

فروغ گاه جهان را آن‌چنان پوچ و تهي و سياه نمايش مي‌دهد كه فرياد از ميان شعرهايش شنيده مي‌شود. شاهكار آيه‌هاي زميني يكي از زيباترين شعرها در اين‌باره است كه در‌آن انسان معاصر به زشت‌ترين شكل خود تصوير شده است:

 "آن‌گاه

خورشيد سرد شد

و بركت از زمين‌ها رفت

و سبزه‌ها به صحراها خشكيدند

و ماهيان به درياها خشكيدند

و خاك مردگانش را

زان پس به خود نپذيرفت

. . .

در غارهاي تنهايي

بيهودگي به دنيا آمد

خون بوي بنگ و افيون مي‌داد

زنهاي باردار

نوزادهاي بي‌سر زاييدند

و گاهواره‌ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزهاي تلخ و سياهي

نان، نيروي شگفت‌آور رسالت را

مغلوب كرده بود

. . .

خورشيد مرده بود

خورشيد مرده بود، و فردا

در ذهن كودكان

مفهوم گنگ گمشده‌اي داشت

آن‌ها غرابت اين لفظ كهنه را

در مشق‌هاي خود

با لكه درشت سياهي

تصوير مي‌نمودند

. . .

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تكيده و مبهوت

در زير بار شوم جسدهاشان

از غربتي به غربت ديگر مي‌رفتند

و ميل دردناك جنايت

در دست‌هايشان متورم مي‌شد

* * *

گاهي جرقه‌اي،‌جرقه ناچيزي

اين اجتماع ساكت بي‌جان را

يك‌باره از درون متلاشي مي‌كرد

آن‌ها به هم هجوم مي‌آوردند

مردان گلوي يكديگر را

با كارد مي‌دريدند

و در ميان بستري از خون

با دختران نابالغ

همخوابه ‌مي‌شدند . . ."[12]

فروغ در مجموعه ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد كمي آرام گرفته است و دوباره شعرهاي شخصي مي‌نويسد. فروغ در اوج بود كه سرانجام در روز دوشنبه 24 بهمن سال 1345، تصادف اسطوره ديگري از هنر ايران را به كام مرگ برد[13] و در ظهر چهارشنبه 26 بهمن 1345، خاك پذيرنده- كه اشارتي به آرامش داشت- با آن دهان سرد مكنده- كه در هيئت گور درآمده بود- او را در خود فرو برد[14] و با مرگ ناگهاني‌اش خدا مي‌داند كه چه مايه از شعر نگفته، به خاك سپرده شد[15].

فروغ را در حالي به خاك سپردند كه برف يك‌ريز مي‌باريد و زمين را و گورش را برف پوشانده بود:

". . . شايد حقيقت آن دو دست جوان بود

كه زير بارش يك‌ريز برف مدفون شد.

ايمان بياوريم

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به ويرانه‌هاي باغ‌هاي تخيل

به داس‌هاي واژگون شده بيكار

و دانه‌هاي زنداني

نگاه كن كه چه برفي مي‌بارد."

                             از شعر "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد"

 

"نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان مي‌گذرد

متبرك باد نام تو

و ما همچنان

دوره مي‌كنيم

شب را و روز را

هنوز را . . ."

از شعر "مرثيه"، سوگ‌سرود احمد شاملو در رثاي فروغ

 

"ببين آخر پناه‌آورده‌اي زنهار مي‌خواهد

پس از عمري، همين يك آرزو، يك خواست

همين يك‌بار مي‌خواهد

ببين غمگين دلم با وحشت و با درد مي‌گريد

خداوندا، به حق هرچه مردانند

ببين، يك مرد مي‌گريد . . .

دريغا آن پريشادخت شعر آدميزادان

نهان شد، رفت، از اين نفرين شده مسكين خراب آباد

. . .

دريغا آن پريشادخت

نهان شد در تجير ابرهاي خاك

و اكنون آسمان‌ها را ز چشم اختران دوردست شعر

با خاك او نثاري هست، هر شب، پاك."

از شعر "دريغ و درد"، سوگ‌سرود مهدي اخوان ثالث در رثاي فروغ

"پاي گهواره خالي چه عبث خواهد بود

پس از اين لالايي

خواب او سنگين است

و شما اي همه مرغان جهان در غوغا، آزاديد

* * *

شعر، در پنجره‌ي مهتابي

گريه سر داد و غريبانه نشست."

از شعر "شبنمي و آه ..."، سوگ‌سرود سياوش كسرايي در رثاي فروغ



[1] . از شعر "دوست"؛ سوگ‌سرود سهراب سپهري در رثاي فروغ.

[2] . از کلمه شاعره استفاده نمي‌کنم، زيرا دوست دارم اين بزرگان را هم‌رده شاعران مرد ايران‌زمين بدانم.

[3] . با همه احترامي که براي شاعران بزرگ اين مرز و بوم؛ پروين اعتصامي، سيمين بهبهاني و فروغ رئوفي قائلم؛ معتقدم که فروغ فرخزاد از دو شاعر اول بسيار بزرگتر بود و شاعر جوان سوم نيز هنوز در ابتداي راه شاعري است.

[4] . به شخصه اين جمله را خيلي دوست دارم؛ زيرا با همين جمله تکليف تمام شعرهاي سفارشي مشخص مي‌شود.

[5] . برگرفته از كتاب ديوان اشعار فروغ فرخزاد، با مقدمه بهروز جلالي، انتشارات مرواريد.

[6] . به‌خصوص درباره مرگ فروغ كه رگه‌هايي از آن در شعر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد هم وجود دارد. 

 

[7] . از شعر "يادي از گذشته"،‌ مجموعه اسير.

[8] . لقبي كه مهدي اخوان ثالث بزرگ، به فروغ داده است.

[9] . نام مجموعه دو فروغ فرخزاد.

[10] . نام مجموعه سوم فروغ فرخزاد.

[11] . شعر "گذران"، از مجموعه تولدي ديگر.

[12] . شعر آيه‌هاي زميني، ‌از مجموعه تولدي ديگر.

[13] . خيلي از بزرگان هنر اين مرز و بوم در اثر تصادف كشته شدند كه از جمله آن‌ها "درويش خان"، نوازنده چيره‌دست تار، بوده است كه اولين فردي است كه در ايران در اثر تصادف با اتومبيل كشته شده است.

[14] . اين روايت زيبا از تدفين فروغ فرخزاد كه با استفاده از شعرهاي خودش تحرير شده، از بهروز جلالي است.

[15] . تعبير مرتضي كاخي از مرگ زودهنگام فروغ.