ناگهان چقدر زود دیر میشود! (یادواره قیصر امینپور)
نویسنده: سعید اسلامی بیدگلی گروه: شعر و ادبیات

آه!
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود دیر میشود!
مدتهاست که قصد کرده بودم راجع به قیصر امینپور بنویسم و هر بار بهانهای، مناسبتی، مقالهای یا … مانع از این شد که درباره این شاعر صمیمی و سادهنویس تحریر کنم. "ناگهان چقدر زود دیر شد" و من چقدر غمگینم که دینم را به شاعری که شعرهایش را دوست داشتم ادا نکردم.
صبح دو روز پیش شنیدم که دکتر قیصر امینپور در سن چهل و هشت سالگی درگذشته است و عجیب که مانند شعرهایش آرام و ناگهان درگذشت.
با خود اندیشیدم که چه فرق میکند که او در میان ما باشد یا نه، من باید درباره او بنویسم. مگر تا بهحال جز اشعار زیبا و کتابهای صمیمیاش چیز دیگری از او در دست داشتهام. اکنون هم همان شعرها و کتابها را دارم. تنها تفاوت این است که غمگینانه دیگر در انتظار شعر دیگری از او نیستم تا چشمهایم را نمناک کند.
امینپور شاعر سادگیها بود. ساده فکر میکرد و ساده مینوشت. بسیاری از غزلهای زیبای او، ترکیبی از جملات بسیار ساده هستند که بی هیچ تغییری در ساختار جمله در مصراعهای غزل نشستهاند:
آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
تا آمدم با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
جملات ساده، بدون شکستهای شعری و بدون هیچ چرخش و پیچشی در کلمات، اجزای اشعار امینپور را تشکیل میدادند:
حنجرهها روزه سکوت گرفتند پنجرهها بغض عنکبوت گرفتند
تقریبا در تمام کارهای قیصر امینپور همین سادگی جملات حفظ شده است و این بهخاطر تسلط او بر کلام است که اینچنین ترکیب ساده کلمات و جملههای روزمره را به شعر تبدیل میکند. هر بار کارهای امینپور را میخواندم حس میکردم که این آدم چقدر ساده شعر میگوید. انگار شعر در کلانم عادیاش نهفته است و حس میکردم چه توانی در این زبان باید باشد که میتوان اینگونه نوشت و سرود و حرف زد. کلام قیصر امینپور تنها در غزل ساده و عادی نمینماید. شعرهای نیمایی او هم همینگونهاند. در حقیقت تفاوتی بین نظم و نثر در آثار امینپور دیده نمیشود:
. . . و قاف حرف آخر عشق است
جایی که نام کوچک من آغاز میشود.
(من این شعر را خیلی دوست دارم. از آن شعرهایی که مختص یک شاعر است. یک ایده زیبا که برگرفته از نام کوچک شاعر (قیصر) است.)
قیصر امینپور همانقدر که ساده مینوشت، ساده هم فکر میکرد و شاید راز نوشتار ساده او، همین ساده فکر کردن است. همان موضوعات همیشگی، اما با نگاهی شاعرانه و زبانی ساده.
امینپور از عشق نوشت:
از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود، ولی چه سود اگر عشق نبود
از درد نوشت:
"دردهای من
اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند."
(دردوارهها(1) از دفتر " آیینههای ناگهان")
از روزمرگی نوشت:
چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟ چرا هماره همان و زمین همیشه همین؟
اگر چه پرسش بی پاسخی است میپرسم چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟
از سرگردانی و حیرانی خود حکایت کرد:
"از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
این روزها که جرات دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم
بگذار در خیال تو باشم
بگذار. . .
. . . بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است."
(جرات دیوانگی از دفتر " آیینههای ناگهان")
همه این موضوعات سادهاند و تکراری و هیچ پیچیدگی در کلام قیصر امینپور وجود ندارد؛ اما جمع این سادگیها، آنچه همیشه اتفاق میافتد (یعنی ابتذال) نیست، بلکه بیپیرایگی است. بیپیرایگی دور از ابتذال است که شعرهای امینپور را از همنسلانش (که غالبا یا در دام درشتگویی مقلدانه از بزرگانی چون شاملو و اخوان گرفتارند و یا شعرهای دم دستی میگویند) جدا کرده است.
امینپور شاعری متعهد و مذهبی بود و شاید این دلیلی بود که غیر منصفانه از سوی برخی از انجمنهای و جمعهای ادبی طرد شده بود و نام او در مجموعههایی چون راهیان شعر امرز ایران (داریوش شاهین)، روشنتر از خاموشی (مرتضی کاخی) و هزار و یک شعر (محمدعلی سپانلو) نمیبینیم (همینجا یادآور میشوم که هر سه این کتابها را دوست دارم و عزیز میدارم و از نگاه من مجموعههای ارزشمندی هستند.). در کارهای امینپور مفاهیمی همچون انتظار فراوان به چشم میخورد:
"ای روزهای خوب که در راهید!
ای جادههای گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظهها به درآیید!
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن!
این روزها که میگذرد هرروز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟"
( روزناگزیر از دفتر " آیینههای ناگهان")
(یادآور میشوم که اشعار مجموعه کمنظیر و زیبای نیلوفرانه، ساخته عباس خوشدل و با صدای علیرضا افتخاری از دکتر قیصر امینپور بود:
یارا! یارا! گاهی دل مارا به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را، چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن
. . .)
امینپور از جنگ هم روایتی بسیار زیبا دارد که از شاهکارهای اوست:
"میخواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم _ دزفول_
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما موشک زیبایی کلام مرا میکاست
. . .
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استادهاست
در انتظار شب
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه میبرد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
. . .
این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشتهاست
آیا تو را توان شنیدن هست؟
دیوار!
دیوار سرد وسنگی سیار!
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی؟"
(شعری برای جنگ، آینههای ناگهان دفتر دوم)
با شعری از آخرین دفتر شعرش، دستور زبان عشق سخن را تمام میکنم:
"قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام."
(سفر ایستگاه از دفتر دستور زبان عشق )
یادش گرامی و نامش تا همیشه جاودان.
توضیح: از شاعر خوب، فروغ رئوفی سپاسگزارم که در انتخاب اشعار کمکم کرد.
سعید اسلامی بیدگلی؛