|
|
|
|||
چندی پیش چندین کتاب شعر به دستم رسید. شروع کردم به ورق زدن اولی. مجموعه شعری از همان دست مجموعه شعرهای امروزی بازار. به زحمت میتوانستی چند جمله پیدا کنی که خیلی رقت انگیز و ضعیف نباشد. کتاب دوم هم همینگونه بود و کتاب سوم و ... مجموعه کتابها را پرت کردم. کتابها هر کدام به سویی افتادند (نگران نباشید؛ این رسم اتاق من است.) شعری از سایه بزرگ خواندم که: رود رونده سینه و سر میزند به سنگ یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم کمی از حس عذاب آن شعرها کم شد. از روی تخت که بلند شدم تا از اتاق بیرون بروم نگاهی دوباره به عنوان کتابها انداختم و ناگهان ... تصویر آشنای پیرمردی توجهم را جلب کرد. کتاب را برداشتم و روی جلد آنرا نگاه کردم: شاید گناه از عینک من باشد اسم کتاب زیبا بود اما مهمتر از آن نام آشنای شاعر مجموعه بود: "علیرضا طبایی"، معلم سالهای دور من در دبیرستان علامه حلی. راه را برگشتم و شعرهای کتاب را خواندم. خوب بود، خیلی خوب. *** علیرضا طبایی در مجموعه شعر شاید گناه از عینک من باشد دو گونه شعر دارد. شاید بهتر باشد بگویم که این مجموعه از دو قسمت تشکیل شده است. قسمت اول، "شیواییها"، مجموعه غزلهای علیرضا طبایی از سال 1338 است تا اکنون و در دفتر دوم "نیماییها" آورده شده است که البته نیماییها هم شیوا هستند. خود علیرضا طبایی معتقد است تنها زمان قاضی خوبی برای ماندگاری اشعارش خواهد بود.
در زیر نگاهی به خصوصیات دو دفتر شعری که در این کتاب آمده است انداختهام: دفتر اول : شیواییها در دفتر شیواییها که مجموعه غزلهای علیرضا طبایی است عشق و پیری و مفاهیم ترکیبی این دو غالب است. گوییا طبایی به بیفایدگی عشق پیرانگی رسیده است و افسوس به خاطر از دست رفتن زمان در بسیاری از شعرها نمایان است. شاعر در این شعرها مرگ را خیلی نزدیک خود تصویر کرده و در بازی فصلها دائم حکایت پاییز و زمستان کرده است: 1. از شعر تا درهم آمیزد مرا با من... (ص 21) امشب کسی در من تو را میخواهد از من بیخوابتر، بیتابتر، بیگانهای دیر آشنا با من *** در هم شکسته زیر این آوار بیهنگام پیری، حیف! نومیدتر، ویرانتر از من، زیر این آوارها با من ... 2. از شعر "... با برف زمستان آخرین گل" (ص 25) در برگریزانی چنین ای سرخ گل، تنهاترین گل آیا چه خواهی کرد با برف زمستان، آخرین گل ... 3. از شعر "او را که میجویی..." (ص 31) بیهوده اینجا آمدی، دیر است، میبینی؟ او را که میجویی دگر پیر است، میبینی...؟ *** پشتش خمیده زیر برف چیره بهمن نومید از مرداد و از تیر است، میبینی؟ *** شیر است و میخواهد برآرد نعره تا آفاق اما دگر تندیسی از شیر است، میبینی؟ ... 4. از شعر "این نیمه راه مانده را ..." (ص 57) ما را زمان از نیمه هم بگذشت، پس کی رام خواهی شد این نیمه راه مانده را، با پای من همگام خواهی شد *** دیری نمیپاید مرا میبلعد این گهوارهی خاکی یک روز، یا یک شب، تو صید دیگر این دام خواهی شد ... 5. از شعر "ای روح بیکرانگی ناشناس" (ص 80) سر در پیام نهاده کسی با لباس مرگ دستی به تیغ پیری و ... دستی به داس مرگ ... 6. از شعر "بنگر چه برفی بر سرت بنشسته!" (ص 96) اینک زمستان، نیمهی همزاد من، اسطوره پیری پاپوش برفی، جامهای خاکستریگون، گیسوی شیری ... 7. از شعر "کسی است چشم به راه من!" (ص 108) در این شبانهترین بنبست، که صبح را جرسی نیست دلم هوای کسی دارد که مثل هیچکسی نیست . . . درون غربت آیینه که پر ز خالی پیری است کسی است چشم به راه من، که غیر مرگ کسی نیست! 8. از شعر "پاداش لبخندهایم" (ص 138) پشتی از این سان خمیده، میراث پیوندهایم! کتفی نشانگاه خنجر، پاداش لبخندهایم *** هر لحظه از هیچ سرشار، هر روز لبریز خالی! یک رنگ و یک طعم دارند، مرداد و اسفندهایم ... در پایانِ روایتِ مروری که بر دفتر اول دارم شعری زیبا از این دفتر را کامل آوردهام تا سخنم کوتاه شود و شما لذت غزل ، این یادگار پارسی کهن را لمس کنید: غزل "پاییز میآید، زمستان نیز" (ص 92) دیر آمدی ای سبزگون، پاییز در راه است پاییز میآید، زمستان نیز در راه است لبخند تابستان نمیپاید به لبهایت این سان که پاییز و زمستان، تیز در راه است با غنچههای عطرگون، دیر آمدی در باغ این باغ را، بیرحمی گلریز در راه است از من گذشت اما تو را میترسم ای سبز! پاییز، با خشمی جنونآمیز در راه است با من اگر همراه گردی خستگی با توست ما را بیابانهای خوفانگیز در راه است در انتظار من، شبی سرد و زمستانی است اما تو را گرمای شورانگیز در راه است این میوهها، ارزانی دستی جوانتر باد پیرم من و زنهاری پرهیز در راه است این سایبان را آهویی چالاک میزیبد من خسته، دست و خنجری خونریز در راه است چون شهر نیشابور، آبادم مبین امروز این شهر را ویرانی چنگیز در راه است! دفتر دوم: نیماییها برای من شکی وجود ندارد که نیماییها شیواتر از شیواییها از کار درآمده است و این شاید به همان دلیل تکراری باشد که کلام طبایی در شعر نو (و نه سپید و تصویر و ...) بیشتر شکل گرفته است. شاید هم دغدغههای آشناتر این بخش از شعرها، دلنشینی کلام را برای من بیشتر کرده بود. طبایی در این بخش هم با پیری و دیری دست و پنجه نرم کرده است، اما اینبار پیری تنها گریبان علیرضا طبایی را نگرفته و خزان برگریز و زمستان سرماخیز بر گریبان دیار و یاد و همه چیز آویز است. اگر چه تم اصلی آثار عاشقانه نیست و اصولا به همان دلیلی که در بالا ذکر شد (که اشعار در دورانهای مختلف سروده شدهاند) نمیتوان یک عنصر اصلی در اشعار پیدا کرد، اما در این مجموعه طبایی از عشق هم سروده است؛ از جمله شعر زیبای "پیوندها". پیری و انتظار مرگ عنصر دیگری است که در این نوشتهها به چشم میخورد و البته اینبار به پررنگی غزلها به تصویر نیامده است. چه لحظههای تری دارند درختهای نگونسار، در برهنگی آبهای پاییزی! چه لحظههایی: آمیزهی سکون و سکوت و برگ! چه لحظههایی: آمیزهی سکوت و سکون، مثل ایستایی مرگ! (از شعر زایش) چه خشم بیثمری دارد! چه یأس تاریکی! چه میتوانی کرد، ای مرد جهان گذرگاهیست غریب، هایل، تاریک! و مرگ عابر بیچهره گرسنه، که پشت نقاب حادثه نزدیک است کنار خواهر همزادش، در سایه میسپارد راه و زیستن یعنی رفتن به میهمانی مرگ ... (از شعر و مرگ عابر بیچهره گرسنه ...) طبایی ایدههای جالب را به تصویر کلام درآورده است. مثلا در شعر روح سنگی حکایت مجسمه حافظ بیان شده که جان میگیرد و اندوهی سترگ به جانش مینشیند که چه بر سر فرهنگ و هنر این مرز و بوم آمده است. اما بهترینهای مجموعه نیماییهای شاید گناه از عینک من باشد اشعاری است که تم اصلی آنها ناامیدی برای آبادانی میهنی است که کهن شده (همان تم آشنای برخی از شاهکارهای مهدی اخوان ثالث اما با زبانی دیگر): بر سر درِ ورودیِ دروازهی قدیمی این روستای خاکی مخروبه دستی نوشته: - "دهکدهی بازی!" اخطار! بازی کنید، پرسش ممنوع! در انتخاب نقش - آزادیِ گزینش ممنوع! (از شعر دهکدهی بازی) و عجیب اینجاست که شعرهای اینگونهای علیرضا طبایی که طعنه بر شرایط اینروزهای جامعه ما میزند، نه در سالهای اول شاعری این بازمانده از دوران اوج شعر نو که روزگاران خفقان دهه 30 بوده است، که در همین روزگاران نزدیکتر سروده شدهاند. فضای این روزها را پیری علیرضا طبایی سنگینتر کرده و شعر حالت بیانیه سیاسی ندارد، بلکه تنها روایت تلخی است از ناکامی آرمانها. شعری که در پایان آوردهام اینجا همیشه باد میآید است که روایتیست از سرزمینی که همه چیز را در گذشته داشته است و اکنون ... طبایی حتی نشانههای جغرافیایی و تاریخی آشنایی برای این سرزمین میدهد. او به زیبایی خصوصیات جامعه امروز ایران را بیان کرده و میگوید که مرگ در این سرزمین غنیمت است: من فرصتی ز مرگ نمیخواهم! حاشا! اینجا که خانه دارم مانند هر محله دیگر، محلهای است به روی خاک در قطعهای رها شده نزدیک ضلع شرقی تاریکی شالودههای خانه، اگر چند، باستانی و پیر است و خشت و چوب و سقف و ستونش بر شانه فلات کویر است اما، چهار عنصر اصلی در آن از عصر باستان با یکدیگر، تعامل رشکانگیز دارند تنها نقیصه این است: اینجا همیشه باد میآید *** گلهای بادگردان میگویند: باید کلاه خود را محکم نگاه داشت! در جانبی که باد میآید رو کرد! با ساز باد رقصید و با صدای باد همآوا شد... *** - این سنت قدیمی، قانون نانوشته، ولی رایج و طبیعیِ این خانه است- شاید شگفت باشد، امّا حتّا زمان نشانیِ این قطعه را از ذهن شسته است! دیگر نه جنب و جوشی، لبخندی، فریادی حتّا نشانهای ز هیاهوی کودکانه - اگر چند بی هدف!- یا شور و حال رهگذری نیست تنها صدای خواهش مغموم سائلان و نواخوانیِ مکرّر و محزون قاریان جاریست *** اینجا بهشت خاطره و یاد است! آینده، مثل حال، در این خانه وامدار گذشته است! و هر که ناگزیر در این خطّه محکوم بودن است زان پیشتر که زاده شود حتّا باید که وامدار طبیعی باشد. *** تقویم روزها از کولهبار خاطرهو یادهای دور، گرانبارند - هر روز، یادروز کسی سوگ و سور و مرگ و عزا و عروسیست- شاید نفس کشی نیست! اکنون و حال هیچ که آینده وامدار گذشتهست اینجا در این محله متروک، این بهشت بیآزار فهرست زندگان، از یاد روزگار فراموش است هر کس که بود باشد - وقتی گرامی است- که زیر خاک، خفته و خاموش است! *** در این محل اهالی این خانه، ساکنان بیآزارند با چشم دیدهاند که همسایگان آنها از پشت بام، یا سر دیوار هر وقت خواستند، میآیند و میروند و گاهگاه گرسنه مهمانند! آنان شنیدهاند که اینها به کار هیچکسی، هیچگاه، کار ندارند - گفتم که این محلّه بهشت است- *** جایی که بی تعارف معنای زنده بودن و مفهوم مرگ، هر دو به هر صورتی حساب کنی، پشت و روی کهنه یک واژه، یک حقیقت تاریخی است! من فرصتی زمرگ نمیخواهم! حاشا! توضیح1: تصویر بالای یادداشت، همان عکس جلد پشت کتاب است. توضیح2: این وبلاگ به نشر اندیشهها و آثار علیرضا طبایی پرداخته است. |
||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:38 توسط سعید
|
|
||||