تبليغاتX
نیمکت - دست‌های تو (معرفی شاعر: محمدرضا عبدالملکیان)
میلاد پیامبر صلح و سال نو میلادی گرامی باد!

گروه: شعر و ادبیات www.eslamibidgoli.ir

نویسنده: سعید

تاریخ: 25/07/1386

 

 
"با هر چه عشق

نام تو را می‌توان نوشت

با هر چه رود

                راه تو را می‌توان سرود

بیم از حصار نیست

                که هر قفل کهنه را

                                با دست‌های روشن تو می‌توان گشود."

(شعر "دست‌های تو")

 

پس از مدتی که فرصت نوشتن مطلب جدیدی را نداشتم، تصمیم گرفتم تا در مورد یکی از شاعران خوب هم‌روزگارمان بنویسم. شاعری که چند صباحی است با اشعارش دم‌خور شده‌ام و از فضای دلنشین و کلام صمیمی‌اش لذت می‌برم. محمدرضا عبدالملکیان، همچون سهراب سپهری، شاعری طبیعت‌گراست:

"هنوز فرصت هست

برای دیدن یک گل

هنوز فرصت هست

هنوز می‌شود آیینه را تماشا کرد

و خط کشید به‌روی خطوط ناروشن

هنوز می‌توان از خانه تا خیابان رفت

                و چشم را به تماشای واقعیت برد

نگاه کن!

...

و چشم مزرعه می‌سوزد

و چشم مزرعه در انتظار دست کسی است

که بند حادثه او را ز روستا دزدید

کسی که دور شد از روزهای بذرافشان

                و رد پای طلوع گیاه را گم کرد . . ."

(از شعر "هنوز فرصت هست")

 

اگرچه فضای کلام عبدالملکیان به کارهای شاعر خوب کاشانی نزدیک است؛ اما چندین خصوصیت او را از دیگر شاعرانی که گام در راه سهراب گذاشتند متمایز می‌کند. اول این‌که عبدالملکیان به کلام خودش دست یافته است. یعنی خواننده با شعرهایی روبه‌روست که اگر چه بعضا، فضایی آشنا را به ذهن متبادر می‌کند، اما روحی مستقل و یکپارچه در آن‌ها جاریست. از این‌روست که شعرهایی از او که در فضای کارهای سهراب نیست هم خواندنی است:

"با تو ایمنم

و با تو سرشارم

                از هر چه زیبایی است

پناهم باش تا سنگینی غربت

                از شانه‌هایم فرو ریزد

و ملال تنهایی از چشم‌هایم . . ."

(از شعر "از دوردست‌ها")

 

بعد از سهراب سپهری، بسیاری تلاش کردند که از با الهام از اندیشه‌های او شعر بسرایند. اما غالب این اشعار، در سطحی پایین‌تر از اشعار سهراب باقی ماند (البته نباید از کارهای خوب فروغ، م.امید، فریدون مشیری و دیگران گذشت. منظورم بزرگانی نیستند که به کلامی مستقل دست یافتند. اینان هیچ‌کدام تالیان سهراب نبوده‌اند؛ اگرچه کارهای قابل توجهی هم در آن سبک داشته باشند.) اما کارهای عبدالملکیان (به‌ خصوص آن‌ها که به کلام سهراب نزدیک‌تر هستند) کارهایی هستند که اگر در دیوان سهراب هم بودند در زمره بهترین‌ها قرار می‌گرفتند:

"دل روشنی دارم ای عشق

صدایم کن از هر کجا می‌توانی

صدا کن مرا از صدف‌های سرشار باران

صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق

چه رازیست

بگو با کدامین نفس

                می‌توان تا کبوتر سفر کرد؟

بگو با کدامین افق

                می‌توان تا شقایق خطر کرد؟ . . ."

(از شعر "دل روشنی دارم ای عشق")

 

نگاه عاشقانه محمدرضا عبدالملکیان، خالق آثاری خواندنی و به یاد‌ماندنی شده است. سهراب هم عاشقانه دارد، اما حجم عاشقانه‌های عبدالملکیان به حدی است که می‌توان او را یک عاشقانه‌سرا خواند. در حقیقت برای او طبیعت هم دست‌مایه‌ایست برای بیان احساسات عاشقانه:

"رو‌به‌روی من فقط تو بوده‌ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

                با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانه مرا

                                                نگاه تو جواب شد . . ."

(از شعر "روبه‌رو")

 

سه ایده در سرتاسر اشعار عبدالملکیان خودنمایی می‌کند. این‌ها دستاویزهای اصلی شاعر برای بیان احساساتش پیرامون عشق یا هر مفهوم دیگر هستند. در حقیقت اشعار محمدرضا عبدالملکیان ترکیبی است از طبیعت، عشق و این مفاهیم:

·        عبدالملکیان از شهر گریزان است و عاشق روستاست و این نکته‌ایست که در بسیاری از اشعارش ردپایی از آن می‌بینیم:

"چه آسمان سیاهی!

چه روزهای بدی!

غرور کاذب شهر

غریو آهن و الکل

شکوه سادگی‌ام را مچاله خواهد کرد . . ."

(از شعر "پدر به مزرعه برگردیم")

·        او عاشق پدر خود است. انگار پدر مخاطب بسیاری از اشعار اوست. نقش پررنگ پدر را می‌توان از اتوبیوگرافی که خود عبدالملکیان نوشته است، درک کرد:

"پدر نمی‌خواهم

                                که شهر نفرت و نفرین

                                                که شهر پوشالی

                                                                مرا حرام کند

                                                                                مرا تمام کند

مرا که دامنه دارم

در عشق و آب و علف

مرا که خاطره چشمه‌های شفافم

مرا که از نفس پاک پونه سرشارم . . ."

(ادامه شعر "پدر به مزرعه برگردیم")

 

·        و در بستر زمان به دنبال کودکی خود می‌گردد (شاید به همین دلیل رابطه‌ای عجیب با اشعار او برقرار کرده‌ام.):

"می‌شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می‌شود از رد باران رفت

می‌شود با سادگی آمیخت

می‌شود کوچکتر از این‌جا و اکنون شد

. . .

جای من خالیست

جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست

. . .

جای من در زندگی خالیست . . ."

(از شعر "مهربانی را بیاموزیم")

 

و در پایان یک شعر کوتاه دیگر از این شاعر خوب که بر لذت‌های زندگی من افزود:

"سمت مرا از آب بپرسید

                دریا

همیشه منتظر عاشقانه‌هاست."

(شعر "نشانی")

توضیح: اشعار از چاپ اول کتاب "گزینه اشعار" انتشارات مروارید انتخاب شده‌اند.

                                                www.eslamibidgoli.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:7  توسط سعید  |