|
|
|
|
|
نویسنده: سعید اسلامی بیدگلی گروه: شعر و ادبیات، موسیقی، متفرقه از آنجا که فضای نقد منصفانه در کشور تیره و تار است و از نگاه برخی از حامیان دولت انسانها به دو دسته حامی دولت و حامی اسراییل و آمریکا تقسیمبندی میشوند، نقد سیاستهای دولت احمدی نژاد کاری بس مشکل است و ممکن است باعث شود که هزاران گناه نکرده در کارنامه نگارنده ثبت شود. این فضا و مبهم بودن اطلاعات و تایید و تکذیبهای هر روزه دولتیها، نقد از طریق اطلاعات و آمار را مشکل کرده است. از این رو تصمیم گرفتم که سیاستهای فرهنگی و هنری دولت احمدی نژاد را از زاویهای دیگر مورد مداقه قرار دهم. در این یادداشت به بررسی این سیاستها از نگاه نخبگان و فرهیختگان حوزه فرهنگ و هنر پرداخته شده است. این شیوه (رجوع به نخبگان) علیرغم اینکه در فرهنگ ما سبقه دیرینه دارد (و اصلا یکی از فلسفههای تقلید هم همین است)، دارای این مزیت است که این هنرمندان نزد مردم شناخته شده هستند و وزن و عیار آنها مشخص است. شبیه همین استدلال میتواند در بررسی سیاستهای اقتصادی نیز مورد استفاده قرار بگیرد، با این تفاوت که اقتصاددانان به اندازه هنرمندان نزد مردم عادی شناخته شده نیستند. . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:3 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
گروه: شعر و ادبیات شاعر: سیف فرغانی روز گذشته همراه سید کیوان صادقی، یکی از هم مدرسهایهای قدیمیام که اتفاقا دستی هم در شعر و شاعری دارد، دیداری کوتاه با استاد علیرضا طبایی داشتیم. در همان جلسه صحبت از شعر "با سگهای دست آموز" شد و من گفتم که چقدر این شعر را دوست میدارم و با اینکه بسیار قدیمی است انگار همین روزها سروده شده است. استاد طبایی به نکتهای اشاره کردند که در خور توجه بود و آن اینکه شعر خوب زمان نمیشناسد و انگار که پا دارد و در بستر زمان در حرکت است. سپس به طور اتفاقی بخشهایی از یک شعر را زمزمه کردند که چند روزی بود که دائما زمزمه میکردم: در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد . . . پیل فنا، که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد ایشان گفتند که شعر خوب حتی نیاز به انتشار هم ندارد و خودش راه خودش را پیدا میکند. این شعر از سیف فرغانی است. بی مناسبت ندیدم تا این شعر زیبا را با شما به اشتراک بگذارم. شک ندارم که شما هم از آن لذت خواهید برد. شرحی برای مناسبت زمانی این شعر ندارم که خود گویاتر است از زبان من گنگ: هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد هم رونق زمانِ شما نیز بگذرد . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:20 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
گروه: شعر و ادبیات (معرفی کتاب و یادی از برخی بزرگان) نوسنده: سعید اسلامی بیدگلی صفر: احمد شاملو قصه نيستم که بگوئي نغمه نيستم که بخواني صدا نيستم که بشنوي يا چيزي چنان که ببيني يا چيزي چنان که بداني... من درد ِ مشترکام مرا فرياد کن. دوم مردادماه نهمین سالمرگ شاعر برجسته معاصر احمد شاملوست. از این رو این یادداشت را با بخشی از شعر ماندگاری از این عظمت کم نظیر ادبیات فارسی آغاز کردم و پس از این سایر بهانههای این یادداشت را ذکر خواهم کرد. پیش از این نیز حامد (که این روزها عجیب دلتنگ مهربانیهایش هستم) در یادداشتی تقدیمی به نیمکت درباره شاملو نوشته بود که میتوانید از اینجا بخوانید. این یادداشت کمی طولانیست و به بسیاری خواهد پرداخت، اما هر قسمت آن مستقل است و خواندن آن خالی از لطف نخواهد بود. یک: درباره این یادداشت . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:32 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||
|
پیش نوشت (به مناسبت آغاز اردیبهشت): عطر انجير پير/ آذرخش بهاري/ جادوي ارديبهشت امروز آغاز اردیبهشت تلخ عزیز است. اردیبهشت ماه شعر و ادب است. ماه سعدی بزرگ، قیصر آرام، ماه ملکالشعراء، ماه اقبال، ماه من، تو و سهراب. سال گذشته درباره اردیبهشت نوشتم. امسال هم به زودی دوباره خواهم نوشت. * * * سال گذشته در یادداشتی تحت عنوان نیمکت بلورین بهترینهای سال 1386 را از نگاه خودم معرفی کردم. این بهترینها شامل خواندهها، دیدهها و شنیدهها و آموختهها بود که یادآوری آنها سختی ایام گذشته را میکاست و خاطرنشان میکرد که گذر ایام با همه نامهربانیهایش، دوستداشتنیهایی هم دارد. امسال نیز تصمیم گرفتم که بهترینها را به انتخاب خودم بنویسم شاید برای شما هم فرصتی فراهم آورد تا بعضی از آنها را بخوانید، بشنوید یا ببینید. امسال که تابستانش سخت بود، پاییزش سخت بود، زمستانش سخت بود و ... . . . ادامه مطلب |
||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:56 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|
|
گروه: شعر و ادبیات www.eslamibidgoli.ir فردا اگر نرسيم پس فردا خواهيم رسيد منزل به منزل تا بنفشه فروردين! * یادداشت نوروزی سال گذشته هم با همین شعر آغاز شد. سال گذشته شعری برای نوروز گذاشتم که ویژه نیمکت بود و امسال شعری برای هدیه مینویسم که شنیدنش از صدقهسری نیمکت بود. سال 1387 واقعا سال خوبی نبود. همه حسرتها در دلم نقش جاودان گرفتند و ماند تا شاید فرجی در سال 88 باشد. شاید ... اما ... اینها البته دلیل نمیشود آغاز سال نو شادمانی نیاورد و امید را در دل زنده نکند. . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:49 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
خانهها تکیه به هم داده کوچهها زهره ترک سقفها کوتاه آرزوها کوتاه عمرها کوتاه * * * . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:47 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
گروه: موسیقی و شعر و ادبیات نویسنده: سعید اسلامی بیدگلی این یکصدمین یادداشت نیمکت است. رسیدن به یکصدمین یادداشت برای من که با لحظه لحظه نیمکت همراه بودهام، لذتبخش بود و مناسبتی عزیز و گرامی. از اینرو مدتی است که فکر میکنم چه یادداشتی با این مناسبت همخوانی دارد. طبیعی بود که یادداشت مالی و اقتصادی نگذارم (در بقیه مناسبتها هم یا از شعر نوشتم یا از موسیقی). اما شعر یا موسیقی؟!! حالا این یادداشت هم در برزگداشت شعر است، هم پاسداشت موسیقی، هم روایتی از تاریخ است و هم گلایهای از مسئولان فرهنگی کشور و هم ... شاید این یادداشت برای یکصدمین پست نیمکت مناسبترین باشد. . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 7:22 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
||||
توضیح: من سال گذشته هم در ماههای محرم و صفر یادداشتهایی از ادبیات و موسیقی متناسب با این ایام گذاشتم. در آن روزها از شعر زیبای خط خون، سروده علی موسوی گرمارودی، (که همچنان معتقدم یکی از بهترین آثار ادبی درباره واقعه عاشوراست) و آلبوم غریبانه1 نوشتم. امسال هم تا پایان ماه صفر یادداشتهایی در این باب خواهم داشت امروز هم بخشهایی از منظومه "ظهر روز دهم" را آوردهام. ظهر روز دهم عنوان منظومهایست 28 صفحهای از مرحوم قیصر امینپور (و با تصویرگری محمد خزایی) که در سال 1365 توسط انتشارات برگ، به چاپ رسیده است. . . . ادامه مطلب |
|||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:32 توسط سعید
|
|
|||||
|
|
|
|||
چندی پیش چندین کتاب شعر به دستم رسید. شروع کردم به ورق زدن اولی. مجموعه شعری از همان دست مجموعه شعرهای امروزی بازار. به زحمت میتوانستی چند جمله پیدا کنی که خیلی رقت انگیز و ضعیف نباشد. کتاب دوم هم همینگونه بود و کتاب سوم و ... مجموعه کتابها را پرت کردم. کتابها هر کدام به سویی افتادند (نگران نباشید؛ این رسم اتاق من است.) شعری از سایه بزرگ خواندم که: رود رونده سینه و سر میزند به سنگ یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم کمی از حس عذاب آن شعرها کم شد. از روی تخت که بلند شدم تا از اتاق بیرون بروم نگاهی دوباره به عنوان کتابها انداختم و ناگهان ... تصویر آشنای پیرمردی توجهم را جلب کرد. کتاب را برداشتم و روی جلد آنرا نگاه کردم: شاید گناه از عینک من باشد اسم کتاب زیبا بود اما مهمتر از آن نام آشنای شاعر مجموعه بود: "علیرضا طبایی"، معلم سالهای دور من در دبیرستان علامه حلی. راه را برگشتم و شعرهای کتاب را خواندم. خوب بود، خیلی خوب. *** علیرضا طبایی در مجموعه شعر شاید گناه از عینک من باشد دو گونه شعر دارد. شاید بهتر باشد بگویم که این مجموعه از دو قسمت تشکیل شده است. قسمت اول، "شیواییها"، مجموعه غزلهای علیرضا طبایی از سال 1338 است تا اکنون و در دفتر دوم "نیماییها" آورده شده است که البته نیماییها هم شیوا هستند. خود علیرضا طبایی معتقد است تنها زمان قاضی خوبی برای ماندگاری اشعارش خواهد بود. . . . ادامه مطلب |
||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:38 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||
نوشتن و گفتن از عظمت "نیما" بیشک کار آسانی نیست و اگر هست برای نویسنده این سطور اینگونه نیست و این چند خط نوشته تنها ادای دینی است به پاس بینهایت لذتی که در این سالِ سی از خواندن شعرهای موج نو ایران نصیبم شده است و اگر تا قیام قیامت به احترام نیما سرپا بایستم کار کوچکی کردهام. دوستانی که مرا میشناسند میدانند که من "نیما" خوان نیستم و کمتر با اشعار این خلّاقِ شهید در راه شعر دمخور بودهام، اما حکایت عجیبی نیست که اگر زمستان و کتیبه و عاشقانه و صدای پای آب و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و ... را میخوانیم، همه بخشی از برکات وجود مردیست که شعر پارسی را از رکود و جمود چندقرنی رها ساخت. مهدی اخوان ثالث در وصف دورانی که نیما شعر پارسی را احیا میکرد نوشته است: "از قلل افتخارات گذشتههای دور فرود آییم، چند صد سال بود که زندگی و اندیشه و هنر-و مثلا شعر که موضوع بحث ماست- در همه آفاق باختر و خاور پیش میرفت و ما که روزی توانگر این هنر بودیم دیگر چیز کرامندی نداشتیم.... و اگر گاهی گوهر نادرمان میافتاد، کم بود، خاصه نسبت به غنای گذشتهمان ناچیز بود. در هر صد سالی چند سکه؟ چند تکه؟ دنیا در این چند صد سال به چه مایه از لطایف ذوق و فکر و هنر عالی دست یافت و ما هیچ؟" (از کتاب "باغ بیبرگی، یادنامه مهدی اخوان ثالث" به اهتمام مرتضی کاخی) . . . پینوشت 1: این یادداشت در صفحه 9 روزنامه اعتماد ملی روز پنجشنبه 23 آبان 1387 به چاپ رسیده است که میتوانید از اینجا بخوانید.
پینوشت ۲: 21 آبان سالروز درگذشت روحالله خالقی آهنگساز و موسیقیدان برجسته نیز هست. یادش گرامی و نامش تا همیشه جاودان. یکی از دوستان درباره این هنرمند نوشته است که میتوانید اینجا بخوانید. ادامه مطلب |
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 6:18 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||
امروز هشتم آبان سالروز از دست دادن شاعر مهربان آرام، قیصر امینپور" است. مقالهای در بزرگداشت طاهره صفارزاده و قیصر امینپور نوشتهام که پس از چاپ در مطبوعات فردا (پنجشنبه) روی وبلاگ هم خواهم گذاشت. اما حیفم آمد که امروز از قیصر هیچ ننویسم حتی اگر کوتاه و گنگ و نامفهوم باشد. سال گذشته هم در غربت از قیصر امین پور نوشتم اما "چقدر زود دیر بود!". (اینجا را بخوانید.) . . . . . . پینوشت: مقالهای که در بزرگداشت طاهره صفارزاده و قیصر امینپور نوشته بودم روز پنجشنبه در روزنامه اعتماد ملی صفحات ادبیات (8 و 9) که ویژهنامه خانم دکتر صفارزاده بود به چاپ رسید. متاسفانه درست از همان روز سایت روزنامه متوقف شده و بعد از چهارشنبه آپ نشده است. در آن مقاله، کوتاهی در مورد بحثهای خودم با خانم دکتر صفارزاده نوشتم و البته بعضی از مطالب در یادداشت شاعر عزیز است حتی اگر ... که به مناسبت درگذشت طاهره صفارزاده نوشته بودم وجود دارد. اگر لینک درست شد مقاله را خواهم گذاشت. ادامه مطلب |
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:44 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||
(1)
سه روز پیش در حالی که با شاعر خوب همروزگارمان، فروغ رئوفی، صحبت میکردم، سخن از طاهره صفارزاده به میان رفت و قرآنی که ترجمه کرده است و آنروز گفتم که من با عقاید این شاعر معاصر کمی مشکل دارم؛ اما حکایت شعرش دیگر است و فصلهای زیبایی در شعرش هست که ... (2) طاهره صفارزاده شاعری مذهبی و انقلابی بود که البته بیشک شعر را خوب میفهمید، اما به دلیل همان مسئله اعتقاداتش، "شعر برای شعر" را نمیپسندید و . . . ادامه مطلب |
||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:41 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|
|
گروه: شعر و ادبيات
اين يادداشت براي دو اتفاق مهم نوشته شده است. اول يادي از سالمرگ مهدي اخوان ثالث و دوم رفتن يكي از بهترين دوستان من از ايران. (1) مهدي اخوان ثالث سوم شهريور سالمرگ شاعر بزرگ اين مرز و بوم و يكي از خداوندگاران شعر در نگاه من است؛ مهدي اخوان ثالث بزرگ. من سال گذشته يادداشت كوچكي در بزرگداشتش نوشتم و اكنون دارم روي موضوع خاصي در شعرهايش كار ميكنم... . . .
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:41 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
گروه: شعر و ادبيات توضيح: اين يادداشت سياسي نيست. دوستان هم سن و سال من و آنهايي كه سال 1378 در دانشگاهها بودند جريانات 18 تير 78 را فراموش نخواهند كرد. تب و تابهاي حاكم بر جناحهاي سياسي و شور دانشجويان جواني كه تازه كمي احساس آزادي كرده بودند و تعطيلي روزنامه سلام و ... همه و همه به خاطرات دانشجويان آن روزها تبديل شدند. هر چند كه امروز بايد با احتياط راجع به خاطرات تير 78 صحبت كرد اما برخي از اتفاقات و بهخصوص مطالب روزنامهها هيچگاه از ذهن پاك نميشوند. به خاطر دارم كه روزنامه رسالت تيتر زده بود كه ميليتارياي نهضت آزادي دانشگاه تهران را به خاك و خون كشيد. معلوم نبود كه پيرمردهاي اين نهضت آزادي كه آن روزها انتقاد دور بودن از حركات اجتماعي گريبانگيرشان بود چگونه ميليتاريا مهيا كردهاند و به دانشگاه تهران حمله كردهاند. همين روزنامه روزهاي بعد به شدت انكار ميكرد كه حتي كسي در اين حادثه آسب ديده است. حالا كسي نبود از مسئولان اين روزنامه بپرسد كه پس جريان آن واژه "خاك و خون" چه بود؟ . . . شعر زير از خاطرات آن دوران است:
ادامه مطلب |
||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:58 توسط سعید
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
نويسنده: سعيد اسلامي بيدگلي (www.eslamibidgoli.ir) گروه: شعر و ادبيات اعتياد همچنان گريبانگير جامعه ماست و تنها تمهيدي كه در راه مبارزه با مواد مخدر در پيش گرفته شده همان است كه براي اقتصاد بهكار ميرود؛ آمارسازي. مسئولان مبارزه با مواد مخدر چنان از پيروزيهاي خود دم ميزنند كه انگار نه انگار كه در يكي از آلودهترين سرزمينهاي جهان زندگي ميكنيم. ششم تيرماه روز جهاني مبارزه با مواد مخدر است. من سال گذشته هم يادداشتي در اين باب داشتم و آن گزارش دردناك را از آرزو نوشتم. امسال اما يك داستان كوتاه نوشتهام به نام عاشق: نماي اول: - وحيد بايد بين خانوادش و اين دختره يكي رو انتخاب كنه! - بابا تو هنوز اونو نشناختي؟ وحيد به خاطر چيزي كه دوست داره همه چيزشو ميده! . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:58 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||
اول: تولد نيمكت سال گذشته روز 5 خرداد ماه وبسايتم را با هدف به اشتراك گذاشتن دانستههاي اندك و لذتهاي بسيارم راهاندازي كردم. بعد از آن تصميم گرفتم كه وبلاگي براي آرشيو و دستهبندي مطالب درست كنم و اولين يادداشت وبلاگ را روز 16 خرداد در "نيمكت" گذاشتم. اولين يادداشتها هم همانهايي بودند كه روي سايت گذاشته بودم: يك مقاله مالي، يك شعر، معرفي يك كتاب و يك موسيقي بسيار زيبا كه البته آن قطعه موسيقي را بعدها از روي سايت برداشتم. بعدها هم همين رويه و دستهبندي ادامه پيدا كرد و درباره مالي و اقتصاد (24 يادداشت)، شعر و ادبيات (15 يادداشت) و موسيقي (11 يادداشت) نوشتم و گاهگاهي هم سري به مطالب متفرقه (9 يادداشت) زدم و البته يك يادداشت نيمكت بلورين كه در آن بهترينهاي سال 1386 را معرفي كردم. نيمكت حالا موجودي عزيز است كه دغدغهاي جدي براي روزها و شبهاي من به حساب ميآيد. نيمكت راهي دراز پيش رو دارد. . . . اما در اين يادداشت خط شكني كردم و در بخش دوم نگاهي انتقاد آميز به مطالبي داشتم كه اين روزها درباره امام و انديشههايش در مطبوعات و راديو و تلويزيون مطرح ميشود. . . . حتما پينوشت را هم بخوانيد. ادامه مطلب |
||||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:42 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||||
صفر: درباره اين يادداشت يادداشتهاي چند تکهاي من زياد شدهاند. اما چارهاي نيست. شما هم تحمل کنيد. ارديبهشت تلخ عزيز فرا رسيده است و من هرچند کمي دير اما بنا دارم در نخستين روزها راجع به اين ماه عزيز و سه مناسبت آغازين آن چند خطي بنويسم. ارديبهشت براي من عزيز است، خيلي زياد؛ نه بهخاطر اينکه خودم در آن متولد شدم بلکه بهخاطر اينکه برخي ديگر از عزيزانم نيز در اين ماه متولد شدهاند و از آن مهمتر بهخاطر اينکه ارديبهشت، ماه زايش و خلقت است و معناي بهار در ذهن من هميشه در ارديبهشت عزيز خلاصه شده است. اين ماه، ماه شعر هم هست. از آغازين روز آن که متعلق به سعدي جاودان بيانتهاست تا سالمرگ سهراب مهربان آرام و تولد قيصر امينپور عزيز در دومين روز اين ماه، تا بزرگداشت فردوسي و خيام در آخرين روزهاي ماه. در اين ميان سالمرگ اقبال و محمدتقي بهار و ديگران هم در همين ماه گل و شعر و آفتاب است. در اين يادداشت ضمن نکوداشت کوچکي بر اين ماه عزيز، کوتاه درمورد سعدي نوشتم و در پايان همان بخش هم يک قطعه موسيقي فوقالعاده براي بزرگداشت سعدي گذاشتهام. در بخش سوم خيلي مختصر و کوتاه در مورد سهراب سپهري نوشتهام و يکي از شعرهايش را که من دوستتر ميدارم آوردهام. در بخش آخر هم شعري از قيصر امينپور آوردهام و کمي توضيح. درباره قيصر امينپور پيش از اين مفصل نوشتهام و درباره سعدي و سهراب در فرصتي مغتنم بسيار خواهم نوشت. اين يادداشت فقط عرض ارادتي است به اين دو بزرگ. . . . ادامه مطلب |
||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:50 توسط سعید
|
|
||||||
|
|
|
|
|
گروه: متفرقه (همه چيز) نويسنده: سعيد اسلامي بيدگلي سال غمگين و سراسر التهاب 1386 گذشت. سالي كه هر روز غمگينتر و آشفتهتر از ديروزش شدم. سالي پر از دوري و جدايي و بدقولي و ... در اين سال فهميدم كه رسيدن به خيلي چيزها لياقتي ميخواهد كه من هنوز ندارم و چقدر راه هست تا ... بگذريم. در اين يادداشت نميخواهم به نكات منفي سال پيش اشاره كنم. سال 86 با همه سختيهايش پر از خوانده و ديده و شنيده و آموخته بود كه در يادداشت نوروزي قول داده بودم در مورد اين نيمه پر ليوان بنويسم. نيمه پري كه شايد براي شما سرشار از معرفي آثار شنيدني و خواندني باشد و براي من يادآور لحظههاي خوش و اينكه بدانم همين سال پر از سراشيبي چقدر آموزه و خاطره در خود داشت. پس بر آن شدم كه بهترين اتفاقها را در سه بخش ديدهها و شنيدهها، خواندهها و آموختهها بنويسم. البته كه آنچه ميتوان نوشت در اينجا نوشتهام. به شما هم توصيه ميكنم برخي از اين بهترينها را ببينيد و بشنويد و بخوانيد. اصلا اين يادداشت را به عنوان بهترينهاي سال 1386 از نگاه من بخوانيد. دوست دارم به بهترين ديدهها و شنيدهها و خواندهها در سال 1386 نيمكت بلورين اهدا كنم! خواندهها: خواندهها را به دو بخش ادبي و مالي-اقتصادي تقسيم کردهام. بخش اول: ادبي بهترين رماني که سال گذشته خواندم، "در تنگ" نوشته "اندره ژيد" بود. رماني که خواندن آن را دوست خوبم حامد به من توصيه کرد. اين رمان زيبا از نويسنده آثاري همچون مائدههاي زميني و مائدههاي تازه است. من با ادبيات فرانسه آشنايي زيادي ندارم اما ترجمه عبدالله توكل و رضا سيد حسيني كه توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده بود، روان و قابل فهم بود. در تنگ همزمان يك رمان فلسفي و درام است و از جذابيتهاي روايي خارقالعادهاي برخوردار است. نيمكت بلورين در اين بخش بدون هيچ رقيبي به در تنگ تقديم ميشود. در مورد بهترين مجموعه شعر کمي توضيح لازم دارم. . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:47 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||
صفر: روز اول فروردين توضيح: يادداشت را بيست و هفتم اسفند نوشتم و قسمت صفر را يكم فروردين اضافه كردم. بخند شكوفه آلو آفتاب از كمند زمستان كهنه گريخته است * * * به شمار آمدگان زمين بسيارند من از تكرار نام توست كه كلمه كم آوردهام * * * شد آمد هفت دريا در يكي گوشماهي شكسته تلاوت آيات آفرينش است * * * صياد با دست پر به خانه بر ميگردد اما تمام طول راه در انديشه جوجههاي قرقاول است امروز تولد سيد علي صالحي است. شاعري كه كتاب جديدش در آخرين روزهاي سال چنان لذتي به من هديه كرد كه به خودم قول دادم در موردش بنويسم. خيلي زود: صبح اول فروردين سالروز تولد من است نيمي شقايق و نيمي شبنم. يك: آغاز فروردين فردا اگر نرسيم پس فردا خواهيم رسيد منزل به منزل تا بنفشه فروردين! دو: در باره اين يادداشت فقط چند روز به پايان سال سخت و غمگين 1386 باقي مانده و سال جديد در راه است. هر چند سال 1386 خيلي سخت گذشت و من هنوز غمگين روزها و فرصتهاي از دست رفته و دوريها و ... هستم، اما اين ليوان نيمه پري هم داشته كه به زودي (در اولين روزهاي سال جديد) در مورد آن خواهم نوشت و بهترين خواندهها و ديدهها و شنيدهها را برايتان خواهم گفت. براي اين يادداشت اما دو دغدغه داشتم. يكي سال نو كه به مناسبت آن هديهاي از جنس موسيقي آماده كردم. موسيقي كه اگرچه در مورد بهار نيست اما همچون بهار زيبا و خاطرهانگيز است. دو ديگر، تولد فروغ رئوفي بود. شاعري كه بخش شعر و ادبيات اين وبلاگ (وبسايت) با شعرهاي او آغاز شد. خيلي نزديك، مفصل درباره شعرهاي او خواهم نوشت اما در اين يادداشت هم گريزي به يكي از شعرهاي او زدهام. سه: پاسداشت شاعر جوان؛ فروغ رئوفي طي اين دوران به مناسبتهاي مختلف از شاعران بزرگي كه بر لذتهاي زندگي من افزودند و مرا در تنها فضاي بيدروغ اين عالم هستي، شعر، غرق كردند نوشتم. از سايه (به بهانه معرفي كتابش) و احمد شاملو (كه حامد عزيز در موردش نوشت) و بزرگداشت اخوان بزرگ (در سالمرگش) و محمدرضا عبدالملكيان (كه امسال بيشتر از گذشته با شعرهايش عجين شدم) و قيصر امينپور (به خاطر درگذشت ناگهاني و دردناكش) تا اين اواخر كه در مورد پريشادخت شعر نوشتم. حتي به بهانه پايان سال 2007 ميلادي كه سال مولانا بود در مورد اين فخر بزرگ ايرانزمين هم نوشتم. حالا ديگر همه كساني كه وبلاگ من را ميخوانند فروغ رئوفي را ميشناسند. از فروغ هم اگر چه هيچگاه مفصل ننوشتهام- و اكنون هم چنين قصدي ندارم- اما چندين بار از شعرهاي او استفاده كردهام. حالا منصفانه نديدم كه در سالروز تولد اين شاعر خوب جوان -28 اسفندماه- يادي از او نكنم. فروغ در ابتداي راه بي انتهاي شاعري است. شعرهاي فروغ بيايراد نيستند اما آنقدر لحظههاي ناب در شعرهاي او هست كه لذت خواندن شعرهايش را بيانتها كند و نوشتههايش را به شعرهاي بياشكال اما عادي و بي ايده بسياري از شاعران اين روزگار ترجيح دهم. تنها چند نمونه از اين فصلهاي زيبا را در زير آوردهام: (1) ميخواهم از تمام آنچه ندارم فقط تو را در کوله بار خستگيام جا دهم و بعد تبعيد سرزمين نگاهت شوم ولي اين هم فقط توهم بيداري من است ـ يک آرزوي نارسيده از اين باغ بيدرخت ـ از شعر "دستهاي تو" (2) براي فرداهايي که نميآيي ديروزهاي من سرشار از دروغ، گناه و بيهوده چشم به راه ماندن است از شعر "فردا" (3) انگار گم شدهاي چون ترانهاي در باد در حجم ثانيههايي پر از عبور غبار در لابهلاي خاطرههايي که ميروند ازياد. . . . اينجا هنوز هم آوار لحظههاست که بر پيکر زمين ويرانههاي انتظار تو را تازه ميکند از شعر "شبي كه تو را گريه ميكند" (4) معجون خلسهآور اين روزگار تلخ هذيان و همهمه و ترس و گريه بود در زير گنبدي کبود، پر از عطر رازقي چيزي به جز نگاه تو و اشک من نبود. از شعر "نگاه تو" (5) موعود روزهاي پريشان بيکسي! اين لحظهها براي تو دلتنگ ميشوند در من کسي به هيأت يک ابر بيقرار دلتنگي بزرگ مرا گريه ميکند از شعر "از شهر خستهام" اينها تنها بخشي از اين فصلهاي ناب هستند كه در شعرهاي فروغ رئوفي به وفور ديده ميشوند. تقريبا تمام شعرهاي فروغ-كه غالبا عاشقانه هم هستند- داراي تعابير اينچنينياند و اين به سبك شعرگويي فروغ مربوط ميشود. شعري كه امروز از فروغ رئوفي گذاشتهام از كارهاي اوليه او و قبل از تحول شعري اوست و شايد از بهترينهايش نباشد. (فروغ اين شعر را در 18 سالگي سروده است) اما به سه دليل آنرا انتخاب كردهام. اول اينكه با حال و هواي اينروزها مناسبت بيشتري دارد و دوم اينكه در همين شعر هم ميتوان يك شاعر پر استعداد اما كممطالعه را ديد كه آيندهاي روشن پيش رو دارد و سوم اينكه اين شعر از معدود اشعار فروغ است كه اميد در آن ديده ميشود و اندوه كمتري در آن هست. فروغ واقعا مصداق اين قطعه سيد علي صالحي است كه: او كه ميگويد به وقت سرودن غرق شادماني بودم دروغگوي بزرگي است شعر. . . اولاد اندوه آدمي است. در حال نوشتن يادداشت مفصلي راجع به خصوصيات شعري فروغ رئوفي هستم كه به محض آماده شدن روي سايت خواهم گذاشت. و حالا شعر بهار از فروغ رئوفي: بهار ميرسد بهار سبز ميکند دوباره تکدرخت خانه را ميرسد و با دو دست خيس خود پاک ميکند تمام غصههاي خانه را. اي بهار من! ميرسد بهار و من هنوز در خزان بيکسي ماندهام در انتظار منتظر براي لحظهاي که ميرسي ز راه منتظر براي گريهاي که بشکند لحظهلحظهي سکوت خانه را. * * * ميرسي سبز و شاد و مهربان لحظهي رسيدنت ميبري ز گريهام قرار پيش پاي تو دانهدانه اشکهاي خويش را ميکنم نثار. اسفند 1378 توضيح: از اشعار فروغ رئوفي قبلا سه كار روي سايت گذاشتهام: 2. تو . . . خدا چهار: موسيقي (هديه نوروز) در پايان ميخواهم سال نو را تبريك بگويم و هديهاي ناچيز براي اين نوروز باستاني عرضه كنم. عليرضا افتخاري در تجربههاي جديد خود آثاري را منتشر كرد كه برخي از آنها مورد توجه هم واقع شد. قطعه صياد ساخته دكتر محمدرضا چراغعلي و با صداي عليرضا افتخاري از آن دست قطعههاي بسيار زيبا است كه شايد يكي از بهترين اين تجربهها باشد. شعر اين اثر از مهدي عابديني است. من اين قطعه را بسيار بسيار دوست دارم و لذت شنيدنش واقعا بينهايت است. تنظيم زيباي محمدرضا چراغعلي و صداي سوزناك افتخاري زيبايي اثر را صدچندان كرده است. اميدوارم شما هم لذت ببريد. ذكر اين نكته هم ضروري است كه اين اثر با اجازه عليرضا افتخاري روي وبسايت قرار گرفته است. از او و از بهنام خدارحمي سپاسگزارم:
"چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم؛ اي طرفه نگارم. از دوري صياد دگر تاب نيارم؛ رفتست قرارم. چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم، تا دام در آغوش نگيرم؛ نگرانم. * * * از ناوک مژگان چو دو صد تير پراني؛ بر دل بنشاني. چون پرتو خورشيد اگر رو بکشاني؛ واي از شب تارم. در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم، از ديده ره كوي با عشق بشويم؛ با حال نزارم. * * * برخيز که داد از من بيچاره ستاني بنشين که شرر در دل تنگم بنشاني تا آن لب شيرين به سخن بازگشائي؛ خوش جلوه نمائي اي برده امان از دل عشاق کجائي تا سجده گزارم * * * گر بوي تو را باد به منزل برساند جانم برهاند ورنه ز وجودم اثري هيچ نماند جز گرد و غبارم." قطعه صياد را از اينجا داونلود كنيد و لذت ببريد. |
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:29 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||
"بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افقهاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب ميفهميد . . ."[1] امروز سالمرگ بزرگترين شاعر زن[2] سرزمينمان، فروغ فرخزاد است[3]. شعرهاي فروغ اگرچه بسيار شخصي هستند؛ اما همچون نقشي بر پيکره ادبيات ايران جاودان شدند. فروغ زندگينامه نميخواهد. شعرهايش تمام بيانگر زماني است که بر زندگياش گذشته. شعرهاي او عريان هستند و فروغ سعي نکرده که در پشت شعرهايش پنهان شود. خود فروغ معتقد است که "شعر اصلا جزيي از زندگي است و هرگز نميتواند جدا از زندگي و خارج از دايره نفوذ تاثراتي باشد که زندگي واقعي به آدم ميدهد."[4] فروغ همچنين خودش هم علاقهاي به زندگينامه و شرح حال زندگي شخصي ندارد و ميگويد: "حرف زدن در اين مورد به نظر من يك كار خيلي خسته كننده و بيفايده است. اين يك واقعيت است كه هر آدم كه به دنيا ميآيد، بالاخره يك تاريخ تولدي دارد، اهل شهر يا دهي است، توي مدرسهاي درس خوانده، يك مشت اتفاقات خيلي معمولي و قراردادي توي زندگيش افتاده كه بالاخره براي همه ميافتد، مثل توي حوض افتادن دوره بچگي يا مثلا تقلب كردن دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جواني، عروسي كردن و از اينجور چيزها"[5]. اما فروغ آنقدر بزرگ شد كه بهراحتي نميتوان از تاريخ تولد و مرگش گذشت[6]. . . فروغ فرخزاد در 15 ديماه 1313 در تهران به دنيا آمد. پدري نظامي و مادري كاملا سنتي دنياي كودكي فروغ را در فضايي خشك و خشن و كم احساس فرو بردند. شايد همين فضا بود كه فروغ را به زود عاشق شدن مجبور كرد و فروغ در 17 سالگي با پرويز شاپور ازدواج كرد. ازدواجي كه البته چندان قوام نيافت. پيوند و عشق و جدايي حاصل از اين ازدواج، شعرهاي مجموعه اسير را ساختند. فروغ كه با پرويز شاپور به جنوب كشور سفر كرده بود، هيچگاه حتي تا آخر عمر خاطرات اولين عشق خود را فراموش نكرد: "شهريست در كناره آن شط پرخروش با نخلهاي درهم و شبهاي پر ز نور شهريست در كناره آن شط و قلب من آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور"[7] حاصل اين جدايي البته پيوند جاودانه پريشادخت شعر آدميزادان[8] با شعر بود. از آن سپس بود كه فروغ بزرگ شعر را بر هر چيزي در زندگيش ترجيح داد و شعر جزئي از فلسفه زندگيش شد. از اينجا به بعد پيشرفت در شعرهاي فروغ نمايان و آشكار است. فروغ مجموعه اسير، شاعري پر استعداد اما كم مطالعه را نشان ميدهد كه هنوز به كلام خود دست نيافته است. اما فروغ در مسير "ديوار"[9] و "عصيان"[10] رشد ميكند و كلامش شكل ميگيرد، آنگونه كه در دو مجموعه آخر خود، "تولدي ديگر" و "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد"، شاعري را ميبينيم كه كاملا به كلام مسلط است و شكل شعري مخصوص به خود را دارد. فروغ در اين دو مجموعه آخر درد آشناي انسان مدرن را فرياد ميزند. انساني كه غم او را احاطه كرده است و به روزمرگي تن داده: "در شب كوچك من دلهره ويرانيست گوش كن وزش ظلمت را ميشنوي؟ من غريبانه به اين خوشبختي مينگرم من به نوميدي خود معتادم گوش كن وزش ظلمت را ميشنوي؟[11] . . . " فروغ گاه جهان را آنچنان پوچ و تهي و سياه نمايش ميدهد كه فرياد از ميان شعرهايش شنيده ميشود. شاهكار آيههاي زميني يكي از زيباترين شعرها در اينباره است كه درآن انسان معاصر به زشتترين شكل خود تصوير شده است: "آنگاه خورشيد سرد شد و بركت از زمينها رفت و سبزهها به صحراها خشكيدند و ماهيان به درياها خشكيدند و خاك مردگانش را زان پس به خود نپذيرفت . . . در غارهاي تنهايي بيهودگي به دنيا آمد خون بوي بنگ و افيون ميداد زنهاي باردار نوزادهاي بيسر زاييدند و گاهوارهها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزهاي تلخ و سياهي نان، نيروي شگفتآور رسالت را مغلوب كرده بود . . . خورشيد مرده بود خورشيد مرده بود، و فردا در ذهن كودكان مفهوم گنگ گمشدهاي داشت آنها غرابت اين لفظ كهنه را در مشقهاي خود با لكه درشت سياهي تصوير مينمودند . . . مردم گروه ساقط مردم دلمرده و تكيده و مبهوت در زير بار شوم جسدهاشان از غربتي به غربت ديگر ميرفتند و ميل دردناك جنايت در دستهايشان متورم ميشد * * * گاهي جرقهاي،جرقه ناچيزي اين اجتماع ساكت بيجان را يكباره از درون متلاشي ميكرد آنها به هم هجوم ميآوردند مردان گلوي يكديگر را با كارد ميدريدند و در ميان بستري از خون با دختران نابالغ همخوابه ميشدند . . ."[12] فروغ در مجموعه ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد كمي آرام گرفته است و دوباره شعرهاي شخصي مينويسد. فروغ در اوج بود كه سرانجام در روز دوشنبه 24 بهمن سال 1345، تصادف اسطوره ديگري از هنر ايران را به كام مرگ برد[13] و در ظهر چهارشنبه 26 بهمن 1345، خاك پذيرنده- كه اشارتي به آرامش داشت- با آن دهان سرد مكنده- كه در هيئت گور درآمده بود- او را در خود فرو برد[14] و با مرگ ناگهانياش خدا ميداند كه چه مايه از شعر نگفته، به خاك سپرده شد[15]. فروغ را در حالي به خاك سپردند كه برف يكريز ميباريد و زمين را و گورش را برف پوشانده بود: ". . . شايد حقيقت آن دو دست جوان بود كه زير بارش يكريز برف مدفون شد. ايمان بياوريم ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ايمان بياوريم به ويرانههاي باغهاي تخيل به داسهاي واژگون شده بيكار و دانههاي زنداني نگاه كن كه چه برفي ميبارد." از شعر "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد"
"نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان ميگذرد متبرك باد نام تو و ما همچنان دوره ميكنيم شب را و روز را هنوز را . . ." از شعر "مرثيه"، سوگسرود احمد شاملو در رثاي فروغ "ببين آخر پناهآوردهاي زنهار ميخواهد پس از عمري، همين يك آرزو، يك خواست همين يكبار ميخواهد ببين غمگين دلم با وحشت و با درد ميگريد خداوندا، به حق هرچه مردانند ببين، يك مرد ميگريد . . . دريغا آن پريشادخت شعر آدميزادان نهان شد، رفت، از اين نفرين شده مسكين خراب آباد . . . دريغا آن پريشادخت نهان شد در تجير ابرهاي خاك و اكنون آسمانها را ز چشم اختران دوردست شعر با خاك او نثاري هست، هر شب، پاك." از شعر "دريغ و درد"، سوگسرود مهدي اخوان ثالث در رثاي فروغ "پاي گهواره خالي چه عبث خواهد بود پس از اين لالايي خواب او سنگين است و شما اي همه مرغان جهان در غوغا، آزاديد * * * شعر، در پنجرهي مهتابي گريه سر داد و غريبانه نشست." از شعر "شبنمي و آه ..."، سوگسرود سياوش كسرايي در رثاي فروغ [1] . از شعر "دوست"؛ سوگسرود سهراب سپهري در رثاي فروغ. [2] . از کلمه شاعره استفاده نميکنم، زيرا دوست دارم اين بزرگان را همرده شاعران مرد ايرانزمين بدانم. [3] . با همه احترامي که براي شاعران بزرگ اين مرز و بوم؛ پروين اعتصامي، سيمين بهبهاني و فروغ رئوفي قائلم؛ معتقدم که فروغ فرخزاد از دو شاعر اول بسيار بزرگتر بود و شاعر جوان سوم نيز هنوز در ابتداي راه شاعري است. [4] . به شخصه اين جمله را خيلي دوست دارم؛ زيرا با همين جمله تکليف تمام شعرهاي سفارشي مشخص ميشود. [5] . برگرفته از كتاب ديوان اشعار فروغ فرخزاد، با مقدمه بهروز جلالي، انتشارات مرواريد. [6] . بهخصوص درباره مرگ فروغ كه رگههايي از آن در شعر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد هم وجود دارد. [7] . از شعر "يادي از گذشته"، مجموعه اسير. [8] . لقبي كه مهدي اخوان ثالث بزرگ، به فروغ داده است. [9] . نام مجموعه دو فروغ فرخزاد. [10] . نام مجموعه سوم فروغ فرخزاد. [11] . شعر "گذران"، از مجموعه تولدي ديگر. [12] . شعر آيههاي زميني، از مجموعه تولدي ديگر. [13] . خيلي از بزرگان هنر اين مرز و بوم در اثر تصادف كشته شدند كه از جمله آنها "درويش خان"، نوازنده چيرهدست تار، بوده است كه اولين فردي است كه در ايران در اثر تصادف با اتومبيل كشته شده است. [14] . اين روايت زيبا از تدفين فروغ فرخزاد كه با استفاده از شعرهاي خودش تحرير شده، از بهروز جلالي است. [15] . تعبير مرتضي كاخي از مرگ زودهنگام فروغ. |
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:4 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||
آفتاب، لايق نيست وگرنه ميگفتم جرقة نگاه توست . . . باز هم محرم فرا رسيد. در اين ايام چند شعر و آهنگ كه به همين مناسبت باشد در سايت قرار خواهم داد. امروز شعر زيباي خط خون سروده علي موسوي گرمارودي را روي سايت گذاشتهام. اين شعر از زيباترينهاي شعر سپيد فارسي و بيشك يكي از بهترينهاي ادبيات مذهبي ماست. جدا از انديشههايي كه در اين اثر وجود دارد، از نگاه ادبي فصلهاي فوقالعادهاي در شعر هست كه لذتي بزرگ در خواندن آنهاست: چندان تناوري و بلند كه به هنگام تماشا كلاه از سر كودك عقل ميافتد . . . فصل پاياني شعر بسيار زيباست: پايان سخن پايان من است تو انتها نداري. علي موسوي گرمارودي شاعر متولد سال 1320 در زمينه شعر سپيد چند اثر مطرح دارد؛ اما عمده آثار او در سايه سه اثر خط خون، حماسه درخت و شعر باقي مانده است. اميدوارم در فرصتي، از ديگر آثار اين هنرمند هم روي سايت بگذارم و در مورد ايشان بيشتر بنويسم. شعر زيباي خط خون را از اينجا داونلود كنيد و لذت ببريد با اين توضيح كه بخشهايي از شعر را كه بيشتر دوست داشتهام با حروف ضخيمتر (Bold) نوشتهام. توضيح: مينياتور كشيده شده اثر استاد محمود فرشچيان است و عصر عاشورا نام دارد. |
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:7 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|
|
گروه: شعر و ادبیات نویسنده: سعید اسلامی بیدگلی www.eslamibidgoli.ir يكشنبه 7/10/1382 ترمينال مخروبه بم: شهر با چهار روز پيش كه من بم بودم خيلي فرق كرده. همه چيز به هم ريخته. حتي اگر شهر رو بشناسي امكان نداره بتوني مكان خودتو توي شهر پيدا كني. زلزله اينجا رو هم تخريب كرده. چيزي از ترمينال شهر باقي نمونده. فكر نمي كنم كسي زير اين همه آوار زنده مونده باشه... . صداي سگهاي زنده ياب افكارمو به هم ريخت. به سمت صدا دويدم. قبل از من دو نفر ديگر از گروه امداد اونجا بودن. يك شال سبز از زير آوار بيرون بود. بعد از كلي تلاش جسد غير قابل تشخيص پير مردي رو از زير آوار بيرون كشيديم. احساس عجيبي بهم دست داد. با اينكه از ديروز خيلي جسد ديده بودم اما اين يكي شايد به خاطر رنگ آشناي شالش .... شايد هم خيلي خستهام و ديدن اين همه صحنه رقت بار باعث دلزدگيم شده. تصميم گرفتم به تهران برگردم. سه شنبه 9/10/1382 ميدان انقلاب تهران - آقا سلام ! - سلام ! - من از شهرستان اومدم. اينجا كيفمو زدن ميخوام برگردم. پول ندارم. اگه ميتوني كمكم كن جاي دوري نميره. - ولم كن آقا حوصله ندارم. - آقا به خدا آدرس بدي پولتو برات ميفرستم. - برو از يكي ديگه بگير. من پول خورد همرام نيست. سرعتمو زياد كردم كه ازش فاصله بگيرم. اما دوباره همون احساس عجيب بم بهم دست داد. سرم گيج رفت. انگار يه چيزايي داره يادم مياد: - آقا ميشه يه كم پول بهم بدي من برگردم شهرمون؟ - برو از يكي ديگه بگير من پول خورد ندارم. در حاليكه از من دور ميشد برگشتم. انگار داشت همين تقاضا رو از كس ديگه اي ميكرد. فقط شال سبزش تو خاطرم موند و ....” سه شنبه 9/10/1382 ميدان انقلاب تهران - آهاي آقا بيا… فایل pdf داستان را از اینجا داونلود کنید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11:19 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||
|
نویسنده: سعید اسلامی بیدگلی گروه: شعر و ادبیات آه! ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر میشود! مدتهاست که قصد کرده بودم راجع به قیصر امینپور بنویسم و هر بار بهانهای، مناسبتی، مقالهای یا … مانع از این شد که درباره این شاعر صمیمی و سادهنویس تحریر کنم. "ناگهان چقدر زود دیر شد" و من چقدر غمگینم که دینم را به شاعری که شعرهایش را دوست داشتم ادا نکردم.
صبح دو روز پیش شنیدم که دکتر قیصر امینپور در سن چهل و هشت سالگی درگذشته است و عجیب که مانند شعرهایش آرام و ناگهان درگذشت. با خود اندیشیدم که چه فرق میکند که او در میان ما باشد یا نه، من باید درباره او بنویسم. مگر تا بهحال جز اشعار زیبا و کتابهای صمیمیاش چیز دیگری از او در دست داشتهام. اکنون هم همان شعرها و کتابها را دارم. تنها تفاوت این است که غمگینانه دیگر در انتظار شعر دیگری از او نیستم تا چشمهایم را نمناک کند. امینپور شاعر سادگیها بود. ساده فکر میکرد و ساده مینوشت. بسیاری از غزلهای زیبای او، ترکیبی از جملات بسیار ساده هستند که بی هیچ تغییری در ساختار جمله در مصراعهای غزل نشستهاند: آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست تا آمدم با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست جملات ساده، بدون شکستهای شعری و بدون هیچ چرخش و پیچشی در کلمات، اجزای اشعار امینپور را تشکیل میدادند: حنجرهها روزه سکوت گرفتند پنجرهها بغض عنکبوت گرفتند تقریبا در تمام کارهای قیصر امینپور همین سادگی جملات حفظ شده است و این بهخاطر تسلط او بر کلام است که اینچنین ترکیب ساده کلمات و جملههای روزمره را به شعر تبدیل میکند. هر بار کارهای امینپور را میخواندم حس میکردم که این آدم چقدر ساده شعر میگوید. انگار شعر در کلانم عادیاش نهفته است و حس میکردم چه توانی در این زبان باید باشد که میتوان اینگونه نوشت و سرود و حرف زد. کلام قیصر امینپور تنها در غزل ساده و عادی نمینماید. شعرهای نیمایی او هم همینگونهاند. در حقیقت تفاوتی بین نظم و نثر در آثار امینپور دیده نمیشود: . . . و قاف حرف آخر عشق است جایی که نام کوچک من آغاز میشود. (من این شعر را خیلی دوست دارم. از آن شعرهایی که مختص یک شاعر است. یک ایده زیبا که برگرفته از نام کوچک شاعر (قیصر) است.) قیصر امینپور همانقدر که ساده مینوشت، ساده هم فکر میکرد و شاید راز نوشتار ساده او، همین ساده فکر کردن است. همان موضوعات همیشگی، اما با نگاهی شاعرانه و زبانی ساده. امینپور از عشق نوشت: از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود، ولی چه سود اگر عشق نبود از درد نوشت: "دردهای من اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنهی شناسنامههایشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادهی سرودنم درد میکند." (دردوارهها(1) از دفتر " آیینههای ناگهان") از روزمرگی نوشت: چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟ چرا هماره همان و زمین همیشه همین؟ اگر چه پرسش بی پاسخی است میپرسم چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟ از سرگردانی و حیرانی خود حکایت کرد: "از دور لبخند او چقدر شبیه من است! آه ای شباهت دور! ای چشمهای مغرور! این روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم بگذار در خیال تو باشم بگذار. . . . . . بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است." (جرات دیوانگی از دفتر " آیینههای ناگهان") همه این موضوعات سادهاند و تکراری و هیچ پیچیدگی در کلام قیصر امینپور وجود ندارد؛ اما جمع این سادگیها، آنچه همیشه اتفاق میافتد (یعنی ابتذال) نیست، بلکه بیپیرایگی است. بیپیرایگی دور از ابتذال است که شعرهای امینپور را از همنسلانش (که غالبا یا در دام درشتگویی مقلدانه از بزرگانی چون شاملو و اخوان گرفتارند و یا شعرهای دم دستی میگویند) جدا کرده است. امینپور شاعری متعهد و مذهبی بود و شاید این دلیلی بود که غیر منصفانه از سوی برخی از انجمنهای و جمعهای ادبی طرد شده بود و نام او در مجموعههایی چون راهیان شعر امرز ایران (داریوش شاهین)، روشنتر از خاموشی (مرتضی کاخی) و هزار و یک شعر (محمدعلی سپانلو) نمیبینیم (همینجا یادآور میشوم که هر سه این کتابها را دوست دارم و عزیز میدارم و از نگاه من مجموعههای ارزشمندی هستند.). در کارهای امینپور مفاهیمی همچون انتظار فراوان به چشم میخورد: "ای روزهای خوب که در راهید! ای جادههای گمشده در مه! ای روزهای سخت ادامه! از پشت لحظهها به درآیید! ای روز آفتابی! ای مثل چشمهای خدا آبی! ای روز آمدن! ای مثل روز آمدنت روشن! این روزها که میگذرد هرروز در انتظار آمدنت هستم اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم؟" ( روزناگزیر از دفتر " آیینههای ناگهان") (یادآور میشوم که اشعار مجموعه کمنظیر و زیبای نیلوفرانه، ساخته عباس خوشدل و با صدای علیرضا افتخاری از دکتر قیصر امینپور بود: یارا! یارا! گاهی دل مارا به چراغ نگاهی روشن کن چشم تار دل را، چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن . . .) امینپور از جنگ هم روایتی بسیار زیبا دارد که از شاهکارهای اوست: "میخواستم شعری برای جنگ بگویم شعری برای شهر خودم _ دزفول_ دیدم که لفظ ناخوش موشک را باید به کار برد اما موشک زیبایی کلام مرا میکاست . . . اینجا دیوار هم دیگر پناه پشت کسی نیست کاین گور دیگری است که استادهاست در انتظار شب اینجا سپور هر صبح خاکستر عزیز کسی را همراه میبرد اینجا برای ماندن حتی هوا کم است . . . این حرفهای داغ دلم را دیوار هم توان شنیدن نداشتهاست آیا تو را توان شنیدن هست؟ دیوار! دیوار سرد وسنگی سیار! آیا رواست مرده بمانی در بند آنکه زنده بمانی؟" (شعری برای جنگ، آینههای ناگهان دفتر دوم) با شعری از آخرین دفتر شعرش، دستور زبان عشق سخن را تمام میکنم: "قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام." (سفر ایستگاه از دفتر دستور زبان عشق ) یادش گرامی و نامش تا همیشه جاودان. توضیح: از شاعر خوب، فروغ رئوفی سپاسگزارم که در انتخاب اشعار کمکم کرد.
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:58 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||
"با هر چه عشق
نام تو را میتوان نوشت با هر چه رود راه تو را میتوان سرود بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را با دستهای روشن تو میتوان گشود." (شعر "دستهای تو") پس از مدتی که فرصت نوشتن مطلب جدیدی را نداشتم، تصمیم گرفتم تا در مورد یکی از شاعران خوب همروزگارمان بنویسم. شاعری که چند صباحی است با اشعارش دمخور شدهام و از فضای دلنشین و کلام صمیمیاش لذت میبرم. محمدرضا عبدالملکیان، همچون سهراب سپهری، شاعری طبیعتگراست: "هنوز فرصت هست برای دیدن یک گل هنوز فرصت هست هنوز میشود آیینه را تماشا کرد و خط کشید بهروی خطوط ناروشن هنوز میتوان از خانه تا خیابان رفت و چشم را به تماشای واقعیت برد نگاه کن! ... و چشم مزرعه میسوزد و چشم مزرعه در انتظار دست کسی است که بند حادثه او را ز روستا دزدید کسی که دور شد از روزهای بذرافشان و رد پای طلوع گیاه را گم کرد . . ." (از شعر "هنوز فرصت هست") اگرچه فضای کلام عبدالملکیان به کارهای شاعر خوب کاشانی نزدیک است؛ اما چندین خصوصیت او را از دیگر شاعرانی که گام در راه سهراب گذاشتند متمایز میکند. اول اینکه عبدالملکیان به کلام خودش دست یافته است. یعنی خواننده با شعرهایی روبهروست که اگر چه بعضا، فضایی آشنا را به ذهن متبادر میکند، اما روحی مستقل و یکپارچه در آنها جاریست. از اینروست که شعرهایی از او که در فضای کارهای سهراب نیست هم خواندنی است: "با تو ایمنم و با تو سرشارم از هر چه زیبایی است پناهم باش تا سنگینی غربت از شانههایم فرو ریزد و ملال تنهایی از چشمهایم . . ." (از شعر "از دوردستها") بعد از سهراب سپهری، بسیاری تلاش کردند که از با الهام از اندیشههای او شعر بسرایند. اما غالب این اشعار، در سطحی پایینتر از اشعار سهراب باقی ماند (البته نباید از کارهای خوب فروغ، م.امید، فریدون مشیری و دیگران گذشت. منظورم بزرگانی نیستند که به کلامی مستقل دست یافتند. اینان هیچکدام تالیان سهراب نبودهاند؛ اگرچه کارهای قابل توجهی هم در آن سبک داشته باشند.) اما کارهای عبدالملکیان (به خصوص آنها که به کلام سهراب نزدیکتر هستند) کارهایی هستند که اگر در دیوان سهراب هم بودند در زمره بهترینها قرار میگرفتند: "دل روشنی دارم ای عشق صدایم کن از هر کجا میتوانی صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد؟ بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد؟ . . ." (از شعر "دل روشنی دارم ای عشق") نگاه عاشقانه محمدرضا عبدالملکیان، خالق آثاری خواندنی و به یادماندنی شده است. سهراب هم عاشقانه دارد، اما حجم عاشقانههای عبدالملکیان به حدی است که میتوان او را یک عاشقانهسرا خواند. در حقیقت برای او طبیعت هم دستمایهایست برای بیان احساسات عاشقانه: "روبهروی من فقط تو بودهای از همان نگاه اولین از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد از همان زمان که کوه استوار آب شد از همان زمان که جستجوی عاشقانه مرا نگاه تو جواب شد . . ." (از شعر "روبهرو") سه ایده در سرتاسر اشعار عبدالملکیان خودنمایی میکند. اینها دستاویزهای اصلی شاعر برای بیان احساساتش پیرامون عشق یا هر مفهوم دیگر هستند. در حقیقت اشعار محمدرضا عبدالملکیان ترکیبی است از طبیعت، عشق و این مفاهیم: · عبدالملکیان از شهر گریزان است و عاشق روستاست و این نکتهایست که در بسیاری از اشعارش ردپایی از آن میبینیم: "چه آسمان سیاهی! چه روزهای بدی! غرور کاذب شهر غریو آهن و الکل شکوه سادگیام را مچاله خواهد کرد . . ." (از شعر "پدر به مزرعه برگردیم") · او عاشق پدر خود است. انگار پدر مخاطب بسیاری از اشعار اوست. نقش پررنگ پدر را میتوان از اتوبیوگرافی که خود عبدالملکیان نوشته است، درک کرد: "پدر نمیخواهم که شهر نفرت و نفرین که شهر پوشالی مرا حرام کند مرا تمام کند مرا که دامنه دارم در عشق و آب و علف مرا که خاطره چشمههای شفافم مرا که از نفس پاک پونه سرشارم . . ." (ادامه شعر "پدر به مزرعه برگردیم") · و در بستر زمان به دنبال کودکی خود میگردد (شاید به همین دلیل رابطهای عجیب با اشعار او برقرار کردهام.): "میشود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است میشود از رد باران رفت میشود با سادگی آمیخت میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد . . . جای من خالیست جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست . . . جای من در زندگی خالیست . . ." (از شعر "مهربانی را بیاموزیم") و در پایان یک شعر کوتاه دیگر از این شاعر خوب که بر لذتهای زندگی من افزود: "سمت مرا از آب بپرسید دریا همیشه منتظر عاشقانههاست." (شعر "نشانی") توضیح: اشعار از چاپ اول کتاب "گزینه اشعار" انتشارات مروارید انتخاب شدهاند. |
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:7 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||
چند روزیست قصد کردم راجع به مهدی اخوان ثالث بنویسم. دوستانی که مرا میشناسند میدانند که ارادتم به اخوان، تا جاودان بزرگ و بیانتهاست. نمیدانستم از چه بنویسم. از بینهایت توانش در شعر؟: "باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟ داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید باغ بیبرگی خندهاش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن پادشاه فصلها، پاییز." (از شعر "باغ من") از تصویرسازی فوقالعادهاش؟: "عصر بود و آفتاب زرد كجتابي، بركه بود و بيشه بود و آسمانِ باز. بركه چون عهدي كه با انكار در نهانِ چشمي آبي خفته باشد، بود بيشه چون نقشي كاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد، بود. آسمان خاموش همچو پيغامي كه كس نشنفته باشد بود." (از شعر قصيده)
يا: "پاسی از شب رفته بود و برف میبارید چون پر افشانِ پریهایِ هزار افسانهی از یادها رفته، باد چونان آمری مأمور و ناپیدا بس پریشان حکمها میراند مجنونوار بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته." (از شعر "برف") از بازی بیهمتایش با کلام؟: "كه بود و كيست دشمنم؟ يگانه دشمن جهان. هم آشكار، هم نهان. همان روان بي امان زمان، زمان، زمان، زمان. سپاه بيكران او: دقيقهها و لحظهها، غروب و بامدادها گذشتهها و يادها. رفيقها و خويشها خراشها و ريشها سراب نوش و نيشها. فريب شايد و اگر چو كاشهاي كيشها بسا خسا بهجاي گل بسا پسا چو پيشها. دروغهاي دستها. چو لافهاي مستها. به چشمها، غبارها به كارها، شكستها ..." (از شعر "پاسخ") یا از درک عمیق از زمان در شعرهایش؟: "آه! كاش ميشد گاه، با خدا در آفرينش همعناني كرد. ناب نوشين لحظهها را جاوداني كرد. كاشكي يك روز، يك ساعت كورِ خود كوكِ زمان را خواب ميشد كرد. و گريزانِ سحرِ تصويرِ سعادت را، -چون پريزادان روح عطر در شيشه- خواب، وانگه قاب ميشد كرد. آه! آن نخستين بار و گويا آخرين ديدار با او بود، ... (از شعر "از برخوردها") به همه اینها فکر کردم. فکر کردم که اخوان بهخاطر نوع نگاهش به حرکات اجتماعی و توانایی شگرفش در داستانسرایی (برف، کتیبه، زمستان، آنگاه پس از تندر...)، به خاطر لطافت عجیب شعرهای عاشقانهاش (دو دریچه، غزل3، لحظه، ...) بهخاطر درک سترگش از تاریخ (آخر شاهنامه، قصه شهر سنگستان، ...) شاعری یگانه در تاریخ ادبیات ایران است. خواندن چندباره هیچ شعری از اخوان خالی از لطف دوباره و چندباره نیست و تکراری نمیشود. اما چندروز پيش در روزنامه اعتماد متنی خواندم از علی باباچاهی (شاعر خوب همروزگارمان) به مناسبت سالمرگ این اسطوره بزرگ شعر فارسی. باباچاهی تلاش کرده بود تا میتواند اخوان (و شاید خودش) را ستایش کند و برای این منظور متنی ثقیل نوشته بود. تازه فهمیدم چرا اخوانها جاودانند. با دانشی هزار باره بیشتر از دیگران برای دیگران نوشتند تا بماند و طوری نوشتند که هر چند سنگین است اما تا هماره تاریخ کسانی با آن رابطه برقرار خواهند کرد. برای گرامیداشت یاد مهدی اخوان ثالث (م. امید) قطعهای از آلبوم "تنها صداست که میماند"، که در آن فروغ فرخزاد شعر غزل3 را دکلمه کرده است، را گذاشتم. این آلبوم دکلمه شعرهای فروغ فرخزاد با صدای خودش است و تنها شعری که سروده خودش نیست همین غزل3 است. خیلی دنبال شاهکار زمستان حاصل همکاری مشترک محمدرضا درویشی و شهرام ناظری گشتم اما فایل آن را پیدا نکردم. به محض تبدیل کاست به فایل الکترونیکی آنرا در بخش موسیقی خواهم گذاشت که دوباره از این بزرگ یادی کرده باشم. همچنین بهزودی قطعهای از آلبوم زمستان است ساخته حسین علیزاده و با صدای محمدرضا شجریان را هم خواهم گذاشت. دکلمه شعر غزل3 (سروده مهدی اخوان ثالث) با صدای فروغ فرخزاد را از اینجا داونلود کنید. یاد هردوشان گرامی باد. |
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:20 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|
|
گروه: شعر (و ادبیات) www.eslamibidgoli.ir شاعر: فروغ رئوفی باز هم شعری از فروغ رئوفی: دوباره روز دیگری تمام شد. شعری که با گلایه همیشگی فروغ از جدایی و دوری آغاز میشود: "در انتهای روز زمان تیرهرنگ بیکسی که میرسد دوباره اتفاقهای بیتو را مرور میکنم دوباره صبح، ظهر، انتظار و باز یک غروب بیقرار" فروغ در پایان این شعر هم به دنبال فراری جاودان از غم با معشوق نبودن است: " تمام شد دوباره روز دیگری تمام شد و من هنوز پیر میشوم و آه حسرتم سپید میکند تمام گیسوان شعرهای گفته و نگفته را دل گرفته از همیشههای تا همیشه خالی از تو را کدام اتفاق تازه باز میکند؟!" به ترکیب زیبای "همیشههای تا همیشه خالی از تو" دقت کنید. این شعر کوتاه پراست از تعابیر بسیار زیبای اینچنینی. فکر میکنم خواندن خود شعر بهتر از توضیحات گیج و مبهم من باشد. از فروغ سپاسگزارم که لذت خواندن اشعارش را به من هدیه کرده است. و اکنون شعر (امیدوارم لذت ببرید):
دوباره روز دیگری تمام شد در انتهای روز زمان تیرهرنگ بیکسی که میرسد دوباره اتفاقهای بیتو را مرور میکنم دوباره صبح، ظهر، انتظار و باز یک غروب بیقرار کدام گریه میتواند آن چنان بباردم که خالی از تمام بغضهای کودکانهام شوم؟! کرانکران، تمام آسمان به رنگ حسرت کبود من تمام عاشقانههای آبی مرا غم غلیظ بیتو بودنم سیاه میکند کدام ابر بی دریغ از این دل سیاه دردمند غبار روزهای کهنه را دوباره پاک میکند؟! کجاست عطر دستهای تو؟! که در تنفسی عمیق در هوای تو دوباره حس کنم که در حوالی منی و باد بگذرد دوباره از شیار پلکهای بستهام تمام شد دوباره روز دیگری تمام شد و من هنوز پیر میشوم و آه حسرتم سپید میکند تمام گیسوان شعرهای گفته و نگفته را دل گرفته از همیشههای تا همیشه خالی از تو را کدام اتفاق تازه باز میکند؟! www.eslamibidgoli.ir |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9:21 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||
سعید: دوم مردادماه سالمرگ احمد شاملوست. تصمیم داشتم مطلبی در مورد این شاعر بزرگ همروزگارمان بنویسم. اما بهتر دیدم این کار را به حامد سلیمی مقدم بسپارم که بیشتر از من با اشعار شاملو عجین است و قطعا در این باره زیباتر از من مینویسد. مطلب زیر به قلم اوست. با سپاس بیکران از حامد عزیز. "بيگاهان به غربت به زماني كه خود در نرسيده بود- چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ، و قلبم در خلا تپيدن آغاز كرد. زندگي شاملو داستان روح حساس و كنكاشگري است در واكنش به جهان معاصرش، جهان معاصرمان و سازنده و تغييردهنده بخشي از آن. از آن كودكانه و دزدانه گوش سپردن به آواي موسيقي همسايه و مسحور شدن در هنري كه ناآشنا مينمود، یا بيتابیاش براي خريد كتاب لغت با آن شيوه نامتعارف، يا جواني و طغيانش عليه نظم حاكم و سپرده شدن به جوخه اعدام، انتشار مقالات براي نشريات در دفاع از جنبش چپ ايران، با روحيه تلاشگرش و جمع آوري مکرر مطالب كتاب كوچه پس از بين رفتن آنها در بازداشتيهاي 32 و بار ديگر در جريان جدايي از همسرش، تا روح آفرينندهاش، مولد تحول جدي در ادبيات فارسي و مبدع بودنش در تاريخ ادبيات فارسي با "هواي تازه"، جريان سازترين كتاب شعر فارسي بعد ديوان حافظ. داستان مردي خستگي ناپذير و جسور و پاياني كه همه ميدانيم. فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه اما يگانه بود و هيچ كم نداشت. شاملو سه كار بزرگ در ادبيات فارسي انجام داد: 1- استحكام بخشيدن به ادبيات جديد فارسي با شعر سپيد؛ 2- توان افزايي ادبيات فارسي با زنده كردن كلمات، ايجاد عبارات و افزايش ظرفيت زباني و تلاش براي حفظ زبان عامه؛ 3- ايجاد تغييرات معني دار در محتوي شعر فارسي. در دو مورد اول راجع به آثار شاملو مطالب زيادي يافت ميشود كه در اينجا پرداختن به آنها تنها تكرار خواهد بود و طرح مبحثي بيآنكه حق مطلب ادا گردد. اما در مورد سوم شايد به دليل اينكه محتواي اشعارش كمتر در مقايسه با شاعران ادوار گذشته و معاصر بررسي شده يا اينكه دغدغه منتقدين كمتر به سمت و سوي محتواي اشعارش رفته، كم توجهي شده است. شعر فارسي حول مفاهيم متعددي چرخيده است. پند و اندرز، خدا، حيرت از پديدههاي جهان، عشق، ... و در شعر معاصر با گرفتن رنگ و بوي سياسي مفاهيمي مانند آزادي و عدالت نيز به آنها افزوده شده است. اما چيزي كه شاملو به محتوي شعر فارسي با خلق آثاري غير قابل انكار افزوده است و حق است كه طرح اين مفاهيم جديد را، بي آنكه نسبت به سهم سايرين بيتوجه باشيم، به طور عمده به او نسبت دهيم، انسان است. انسان گرايي به طور عام و فرد گرايي به طور خاص. قناری گفت: کُره ی ما کرهی قفسها با میلههای زرین و چینهدان چینی ماهی سرخِ سفرهی هفت سینش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور میشود. * * * کرکس گفت: سیارهی من سیارهی بی همتایی که در آن مرگ مائده میآفریند. * * * کوسه گفت: زمین سفرهی برکت خیزِ اقیانوسها. * * * انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستین اش از اشک تر بود. نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان ميگذرد -متبرك باد نام تو!- و ما همچنان دوره ميكنيم شب را و روز را هنوز را..." یادش گرامی و نامش جاودان. توضیح: در عکس احمد شاملو در کنار آیداست.
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:48 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|
|
گروه: شعر (و ادبیات) www.eslamibidgoli.ir
اين بار هم شعري از فروغ رئوفي بروجني. همان شاعر جواني كه در اولين يادداشتم در مورد شعر درباره او نوشتم. شعري با نام "تو ...خدا". فروغ در اين شعر با شرحي از سرگرداني خود آغاز ميكند: بساطم امشب از همیشه تهیتر بود؛ به جز بهانه و دلتنگی، _که واﮊههای کهنهی من بودند_ نه گریه ماندهبود نه اندوه تلخ تنهایی. شبیه بوسهای که نمیداند کجای دستهای تو جا دارد؛ میان فکرهای تو گم بودم و واﮊهای شبیه نمیدانم به چشمهای آینه میتابید و پلکهای روزنه را میبست. و سپس گلايهاي كه در شعرهاي فروغ آشناست اما در گلايه كردن كمتر دچار تكرار ميشود و به خاطر همين هميشه گلايههايش زيباست. پس از آن فروغ مقايسهاي دوستداشتني دارد ميان خدا و معشوق (درباره اين موضوع در شعر فروغ بيشتر خواهم نوشت). و در انتها تعبير عاشقانه بسيار زيبايي كه گواهي است بر ادعاي من در مورد فروغ كه اشعار او (به خصوص عاشقانههاي او) از بهترينهاست: بساطم امشب از همیشه تهیتر بود. شب از حضور تو میترسید و من کنار فکرهای تو خوابیدم؛ و باز وقتی صبح به دستهای پنجره میتابد؛ تو را میان خواب و خاطره مییابد. پس از اين كه چند شعر از فروغ رئوفي گذاشتم، در نوشته اي جداگانه راجع به اين استعداد جديد شعر نو فارسي خواهم نوشت. اكنون اميدوارم شما هم از اين شعر لذت ببريد. توضيح: اين شعر با اجازه فروغ رئوفي روي اين سايت گذاشته شده است و براي اولين بار انتشار مييابد.
و حالا شعر "تو ... خدا":
"بساطم امشب از همیشه تهیتر بود؛ به جز بهانه و دلتنگی، که واﮊههای کهنهی من بودند، نه گریه ماندهبود نه اندوه تلخ تنهایی. شبیه بوسهای که نمیداند کجای دستهای تو جا دارد؛ میان فکرهای تو گم بودم و واﮊهای شبیه نمیدانم به چشمهای آینه میتابید و پلکهای روزنه را میبست. همیشه مثل ثانیه کم بودی و عطر دست تو در کوچههای شب گم بود. همیشه دور بودی و روشن و من همیشه دورترین اتفاق سهمم بود. خدا همیشه خسته از این اندوه، همیشه خسته از من و این غم بود. خدا اگرچه مثل تو گاهی کم و در میان خاطرهها گم بود؛ ولی همیشه پشت حادثه پنهان بود. همیشه دست تکان میداد برای اشکهای ساکت دلتنگی. اگرچه گاه نمیدید گریههایم را؛ ولی درون چشمهای تو جاری بود. خدا اگرچه پشت حادثه پنهان بود؛ اگرچه کم؛ اگرچه ساکت و محزون و ساده؛ اما بود. * * * بساطم امشب از همیشه تهیتر بود. شب از حضور تو میترسید و من کنار فکرهای تو خوابیدم؛ و باز وقتی صبح به دستهای پنجره میتابد؛ تو را میان خواب و خاطره مییابد. مهر 1385 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:33 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
گروه: شعر (و ادبیات) www.eslamibidgoli.ir شاعر: احمد محبّی آشتیانی کتاب: هفت سپهر امروز قصد دارم در مورد شعری بنویسم که وزن بسیار زیبایی دارد. شعری از احمد محبّی آشتیانی. شعری که اینجا آوردهام رکضالخیل نام دارد و در مجموعهای به نام هفت سپهر (که گزیده هفت شب شعر انقلاب اسلامی مدرسه علامه حلی است) به چاپ رسیده است. شاعر این قطعه، فارغالتحصیل دوره اول قبل از انقلاب سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان است که پزشکی خوانده. اگر چه از کارهای اخیرتر آقای آشتیانی سراغی ندارم، اما همان چند کار چاپ شده در آن مجموعه تسلط زیاد او را بر وزن و کلام نشان میداد. اشعاری که در هفت سپهر از احمد محبّی آشتیانی به چاپ رسیده بود همه در سوگ (یا در مورد) امام خمینی بود؛ هرچند وزنهای زیبا و کلام مستحکم آنها، شما را بیشتر در شعرها فرو خواهد برد. شعر انتخابی امروز (که به سفارش مصطفی بشکار روی این وبسایت (وبلاگ)) قرار داده شده است از وزنی دلنشین برخوردار است: بدميده گلي به برِ چمني، به كنارۀ بوتۀ ياسمني زپس عبهر و لاله و نار و رزان، به ترنج و شقايق و نسترني زكران به كران در و دشت و دمن، ز طرف به طرف گل و سرو و سمن همه سو، همه جا، همه آب روان، تو بگو كه ختا، تو بگو ختني فصلهای بسیار زیبایی در این شعر هست. شاعر با الهام از نام خمینی بیتی زیبا دارد که: خم و می، نی و عاشق و نور خدا، ره میکدهای به از این بنما زکنار تو از چه روم به کجا، که نموده به پا چو تو انجمنی؟ و در ادامه فصلی عاشقانه که فارغ از آنکه برای چه کسی سروده شده است بسیار دلنشین مینماید: به دمی بنشسته غمت به دلم، مگرم که سرشته شدی به گِلَم مگرم که تو روح خدا شدهای که دمیده خدا به دمی به تنی . . . . بشِکن، بشکن به سخن دل من، بکُشش بکشش به فنون و فتن که فغان نکند چو تواش بکشی، که صدا نکند چو تو میشکنی نکته دیگری که در این شعر نمایان است تسلّط شاعر به کلام عربی است که البته به ذوق خواننده نخواهد زد. خودم چند شعر دیگر از ایشان (به خصوص خسته) را بیشتر دوست دارم که بعضی از آنها جدا خارقالعاده است و بعدها در مورد آنها هم خواهم نوشت. امیدوارم شما هم از خواندن این شعر لذت ببرید. توضیح: بیتهایی از شعر که عربی است و به "نِ" یا "نٍ" ختم میشود را به صورت "نی" بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:45 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
گروه: معرفي کتاب تاسيان عنوان مجموعهاي تازه چاپ شده از اشعار نوپردازانه هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه) است که توسط نشر کارنامه به طبع رسيده است. هر چند در اين نوشتار قصد ندارم به معرفي هوشنگ ابتهاج بپردازم و در نوشتهاي جداگانه و مفصل از او و آثارش خواهم گفت؛ اما ذکر چند نکته در مورد اين شاعر بزرگ خالي از لطف نخواهد بود و به معرفي بهتر تاسيان هم کمک خواهد کرد. سايه بيشک بزرگترين غزلپرداز معاصر ايران است و در اين راه از همه غزلسرايان ديگر همچون شهريار، سيمين بهبهاني، حسين منزوي، محمدعلي بهمني و ديگران پيشي گرفته است. مرتضي کاخي در مقدمه کتاب "روشنتر از خاموشي" (که از بهترين مجموعههاي انتخابي از اشعار معاصر ايران است) در مورد ابتهاج نوشته که: سايه يک نوانديش کهنپرداز غزلسراي غزلباره است". هر چند اشعار نو سايه عظمتي همچون غرلهاي او ندارد اما باز هم پر است از ايدههاي ناب و قطعههاي کلامي زيبا. تاسيان مجموعهاي از اشعار نوي هوشنگ ابتهاج از سال 1325 تا 1380 است. در اين مجموعه اشعار معروفي همچون گاليا و ارغوان و بسياري ديگر از اشعاري که قبلا هم به چاپ رسيده بودند هم به چشم ميخورد. در زير تنها دو شعر کوتاه از تاسيان آوردهام. اميدوارم لذت ببريد: 1. کوچ (صفحه 179) نقشي که باران ميزند بر خاک خطي پريشان از سرگذشت تيره ابر است، ابري که سرگردان به کوه و دشت ميرانَد تا خود کدامين جويبارش خرد روزي به دريا بازگردانَد. 2. فلق (صفحه 147) اي صبح! اي بشارت فرياد! امشب خروس را در آستانِ آمدنت سربريدهاند! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:49 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
گروه: شعر (و ادبیات) شاعر: فروغ رئوفی اولین شعری که در این وبسایت گذاشته شده است شعری بسیار زیبا از یک شاعر جوان و گمنام است. شاعری که البته آیندهای بینهایت روشن پیش رو دارد. اغراق نمیکنم که به غیر از هوشنگ ابتهاج اشعار هیچ شاعر زندهای را به اشعار فروغ رئوفی ترجیح نمیدهم (از تک شعرهای شاهکار بگذریم). در شعرهای فروغ ایدههای استثنایی وجود دارد: "دستی مرا گرهگره به تو میبافد دستی دوباره نقش تو را بر من نقش مرا به دستهای تو میبافد." یا این قطعه که از شاهکارهای اوست: "ستایشم نمیکنی، اگرچه . . . نمیدانی هزار بار دیگر اگر زاده میشدم بیشک، هزار بار از این بیشتر تو را میخواست ـ دلم ـ که تنگترین اتفاق دنیا بود" فروغ رئوفی متولد 1363 است و در دانشگاه تهران آمار خوانده است. مدت زیادی نیست که به طور جدی به شعر پرداخته است اما در همین مدت کوتاه اشعار ماندگاری خلق کرده است که در ادامه یادداشتهایم در مورد شعر، از آنها نقل خواهم کرد و از خودش هم بیشتر خواهم گفت. ضمنا اشعاری که در این وبسایت میآید با اجازه فروغ و برای اولین بار انتشار می یابد. برای اولین شعر کاری از او را انتخاب کردهام با عنوان "مرا شبیه خودت کن" که فصل پایانی این شعر هم از شاهکارهای اوست: مرا شبیه خودت کن! هراس دارم از تجسم تنهایی؛ از اینکه شهر خالی از حضور تو باشد؛ و آسمان نتواند تو را نفس بکشد. مرا شبیه خودت کن! که از تصور دنیای بیتو: میترسم . . . . امیدوارم از این شعر لذت ببرید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:23 توسط سعید
|
|
||